جنبش  وبلاگی حمایت از حاج خلیل موحدی جنبش  وبلاگی حمایت از حاج خلیل موحدی خدمات وبلاگ نويسان جوان

اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً

خدمات وبلاگ نویسان جوان

انگار خدا هم دلش برای "پسر بچهه" سوخته بود - منهاج؛«راه روشن»


منهاج؛«راه روشن»


اللهم انا نرغب الیک فی «دولة کریمة»؛تعز بها الاسلام و اهله،و تذل بها «النفاق» و اهله...

انگار خدا هم دلش برای "پسر بچهه" سوخته بود

این روزها پیدا کردن دوست خوب خیلی سخته و سخت تر از اون ادامه دادن رابطه دوستی با اون هست.

با این حال سعادت داشتم و سال گذشته یه دوست خوب اونم از جنس "سید"شو پیدا کردم.

سفر استانی رئیس جمهور به لرستان بود که با هم آشنا شدیم. من خبرنگار ایران بودم و سید شهاب هم عکاس مهر.

تو راه کرمانشاه تا لرستان که زمینی و با یه مینی بوس می‌رفتیم حضور یه عکاس با چهره‌ای متین و دلنشین در میان شش یا هفت تا عکاس دیگه که هر کدوم به نوعی تیپ‌های فشن و عجیب زده بودند برام جالب بود.

زد و با سید شهاب تو اون سفر هم اتاق شدیم. از این اتفاق راضی بودم. هنوز هم صدای قشنگ نماز صبحی که سید تو اون اتاق تاریک می‌خوند تو گوشمه. همین نماز خوندن سید بود که باعث شد بهش علاقمند بشم و بیشتر با هم دوست بشیم. قبل از برگشتن به تهران شماره تلفن رد و بدل کردیم. بگذریم ...

دیشب قبل از اینکه بخوابم سید زنگ زد به گوشیم. برام عجیب بود که این موقع شب چی شده که سید زنگ زده! تو همون چند ثانیه که گوشی رو هنوز جواب نداده بودم احتمال دادم که سید شهاب زنگ زده تا شماره تلفن یکی از دوستان رو ازم بگیره؛ اما یعنی اینقدر مهم بود که الان زنگ بزنه !؟

خلاصه گوشی رو برداشتم و یه سلام و احوالپرسی گرم با سید کردم. ازم پرسید فردا صبح چیکاره‌ای؟ گفتم چطور مگه؟ گفت تو بگو بهت می‌گم. پرسیدم چه ساعتی؟ گفت ساعت 8. گفتم بیکارم. گفت تا کی؟ گفتم تا 11- 12 . گفت قسمت خودته. گفتم چی ؟ گفت یه کارت میهمان برای دیدار با آقا دارم که انگار قسمت توست. ذوق کردم. با هم ساعت 7 صبح جلوی ورودی بیت قرار گذاشتیم. به قول سید رفتن به دیدن سید بزرگ اونم تو روز سید‌ها خیلی حال می‌ده.

سید شهاب می‌گفت که به چند تا از دوستان زنگ زده اما موفق به برقراری تماس باهاشون نشده تا اینکه نوبت به من رسیده. از این موضوع خیلی خوشحال شدم و از اینکه یه سیم‌کارت تالیا دارم خیلی خوشحال‌تر. چرا؟!  چون منزل ما نقطه کور هست و نه از "همراه اول" خبری هست و نه همراه دوم !

ساعت 5:45 از خواب بیدار شدم. نماز خوندم. بعدش دوش گرفتم و راه افتادم تا دیر نرسم و بدقول نشم. ساعت 7 که رسیدم جلوی ورودی بیت، چند تا ماشین بیشتر پارک نکرده بودند. ماشین رو طوری پارک کردم که برای سید هم جا گرفته باشم. آخر سر سید با 20 دقیقه تاخیر اومد و ماشینش رو پشت ماشین من پارک کرد. پیاده شدم و علیرغم تمام هشدارهای امنیتی درباره آنفولانزای خوکی، با هم روبوسی کردیم!

بعد از احوالپرسی رفتیم و تو صف قرار گرفتیم تا داخل بشیم. هوا خیلی سرد بود. حرف زدن با سید باعث شد تا هم سرما یادمون بره و هم هفت خان بازرسی بدنی رو خیلی زود رد کنیم. خاطره سید از بازدید آقا از نمایشگاه بین المللی قرآن در روز قدس خیلی شنیدنی بود.

وقتی که داخل شدیم تقریباً یک دهم حسینیه پر شده بود و ما هم در ردیف‌های ابتدایی نشستیم. تا ساعت 10 که آقا وارد حسینیه بشن چند تا از برادران به صورت خودجوش از گوشه و کنار بلند می‌شدند و با چند بیت شعر، مجلس رو گرم می‌کردند.

جمعیت یکصدا با هم می‌گفتند "ای پسر فاطمه منتظر تو هستیم". منم که با جمعیت همصدا شده بودم چشمام رو به دری که قرار بود آقا از اونجا وارد بشن دوخته بودم تا اینکه در باز شد و چهره زیبا و خندان آقا ...

...

...

صدای گریه میومد

.....

بیعت با ولی امر تو روز ولایت معلومه که گریه داره؛ تا آقا شروع کردند به صحبت کردن صدای گریه‌ها بیشتر شد. یه پسر بچه حدوداً ده ساله تو اون هیر و بیر هی جاشو عوض می کرد تا بتونه جمال دلربای "آقا" رو ببینه؛ با این کارش چند تا از مامورین انتظامات رو حسابی عصبانی کرده بود. اما حقم داشت، آخه پیر و جوون و نوجوون همه خاطرخواه "آقا" هستند.

"پسر بچهه" آخر سر پس از کلی اینور اونور کردن اومد نشست نزدیک ما. جاش طوری بود که با کلی زحمت می‌تونست "آقا" رو ببینه چون که ستون جلوش بود اما باز اینم غنیمت بود. کنار "پسره بچهه" هم یه "پسره" دیگه بود که زل زده بود به "آقا" و یه ریز گریه می‌کرد. تو حال و هوای خودش بود. در همین موقع "پسره بچهه" یه نگاهی به اشکای "پسره" کرد؛ از اون نگاه‌ها که انگار اونم دلش می خواست تا آقا رو ببینه و یه ریز گریه کنه...

پسر بچهه: "جاتو با من عوض می کنی؟!"

پسره: "نه"

"پسره بچهه" حالش گرفته شد؛ به نظرم اومد که "پسره" هم از اینکه جواب نه داده ناراحته. به جفتشون حق دادم. دلم می‌خواست جامو باهاش عوض کنم اما منم ...

داشتم به همین فکر می‌کردم که چیکار کنیم تا خدا رو خوش بیاد که یهو صدای یه نوزاد توجه همه رو به خودش جلب کرد، حتی "آقا" ! یکی از مهمانها با خودش نوزاد آورده بود!

بابای نوزاد که دید هر کاری می‌کنه بچه ساکت نمیشه از جاش بلند شد و رفت کنار دیوار نشست؛ جا باز شد؛ انگار خدا هم دلش برای "پسر بچهه" سوخته بود ...

دیگه شش دانگ حواسم به "آقا" بود. "آقا" هم در مورد غدیر و هم در مورد مسائل روز کشور صحبت کردند؛ با دقت گوش می‌دادم؛ دوست نداشتم که این جلسه تموم بشه و دلم می‌خواست همینطوری زل بزنم به "آقا"؛ اما زمان خیلی تند می‌گذشت. احساس خودم رو تو بقیه هم می‌دیدم.

اما آخر جلسه رسید. آقا که بلند شدند تا تشریف ببرند همه از جا بلند شدند و شروع کردند به شعار دادن؛ "ما همه سرباز توایم خامنه‌ای، گوش به فرمان تو‌ایم خامنه‌ای"، "خونی که در رگ ماست هدیه به رهبر ماست". حرفم رو اصلاح می کنم، شاید به کار بردن واژه "شعار" درست نباشه چون اینا "شعار" نیست!

آقا قبل از اینکه از درب خارج بشن، چفیشون رو از اون بالا انداختند پائین، اما نفهمیدم برای کی! خیلی اون پائین شلوغ بود.

از وبلاگ«زیر چشمی»

نويسنده: رها | تاريخ: ۱۳۸۸/٩/۱٦ | موضوع: | نظرات ()

* نام و نام خانوادگی :
آدرس وب سایت :
* آدرس ایمیل:
سن :
شهر :
تلفن :
آدرس :
نحوه تماس با شما: تلفن: آدرس ایمیل
نحوه آشنایی شما با ما:
موضوع پیام:
*پیام:

فرم تماس از پارس تولز

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس