﻿<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
  <channel>
    <title>منهاج؛«راه روشن»</title>
    <description>اللهم انا نرغب الیک فی «دولة کریمة»؛تعز بها الاسلام و اهله،و تذل بها «النفاق» و اهله...</description>
    <link>http://menhaj313.persianblog.ir/</link>
    <copyright>PersianBlog</copyright>
    <managingEditor>رها</managingEditor>
    <lastBuildDate>Wed, 07 Jul 2010 15:29:40 GMT</lastBuildDate>
    <docs>http://backend.userland.com/rss</docs>
    <generator>PersianBlog</generator>
    <item>
      <title>باز هم درایت آقا،این بار دانشگاه آزاد</title>
      <description>&lt;div class="oneNewsTitle"&gt;روایت&amp;zwnj; شریعتمداری از تدبیر "آقا" درباره دانشگاه آزاد&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;مدیرمسئول روزنامه کیهان در یادداشتی به بررسی دستور رهبر معظم انقلاب درباره تعلیق موقت اجرای اساسنامه دانشگاه آزاد و همچنین توقف وقف اموال این دانشگاه پرداخته است.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;حسین شریعتمداری با اشاره به مسائل و چالش&amp;zwnj;های موجود در ماجرای دانشگاه آزاد، نوشته است: رهبر معظم انقلاب با اقدامی مثل همیشه، هوشمندانه و ارسال دو نامه جداگانه برای آقایان هاشمی رفسنجانی به عنوان ریاست هیئت مؤسس دانشگاه آزاد اسلامی و احمدی نژاد به عنوان رئیس شورای عالی انقلاب فرهنگی به چالش پدید آمده درباره دانشگاه آزاد که مجادلات و گفت وگوهای فراوان- و به قول معظم له غیرلازمی- را درپی داشت خاتمه دادند.&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: justify;"&gt;دانشگاه آزاد؛ چالشی گسترده تر از آنچه واقعا هست&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;شریعتمداری با بیان تاریخچه کوتاهی از ماجرای وقف اموال دانشگاه آزاد اظهار داشته است: بعد از مصوبه اخیر شورای عالی انقلاب فرهنگی و ابلاغ اساسنامه جدید و اصلاح شده دانشگاه آزاد، هیئت مؤسس دانشگاه با اعلام آن که تصمیم به وقف دانشگاه آزاد گرفته و تولیت مالکانه آن را نیز برای خود محفوظ می داند! از اجرای مصوبه شورای عالی انقلاب فرهنگی اجتناب ورزیدند، اعلام این تصمیم از سوی هیئت مؤسس در حالی بود که اولاً؛ مطابق قانون، اجرای مصوبات شورای عالی انقلاب فرهنگی برای تمامی دانشگاه ها و مراکز آموزش عالی الزامی است و مجلس و دستگاه قضایی نیز حق مداخله در آن را ندارند و ثانیاً؛ دانشگاه آزاد یک نهاد ملی و اموال و دارایی های آن متعلق به بیت المال است و وقف آن هم به لحاظ موضوع و هم به لحاظ مصداق با موانع جدی قانونی و شرعی روبروست. اجتناب هیئت مؤسس دانشگاه آزاد از اجرای مصوبه قانونی شورای عالی انقلاب فرهنگی، از یکسو و اصرار این شورا بر اجرای مصوبه از سوی دیگر به چالشی بارها گسترده تر از آنچه واقعا هست تبدیل شده و درباره آن به گونه ای بزرگنمایی می شد که گویی اصلی ترین مسئله این روزهای کشور است.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;strong&gt;تبدیل ماجرای دانشگاه آزاد به مسئله اصلی کشور، خواسته دشمن است&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;مدیرمسئول کیهان در بخش دیگری از این یادداشت، تبدیل ماجرای دانشگاه آزاد به مساله اصلی کشور را یک سناریوی ضدایرانی دانسته و با اشاره به اقدامات دشمنان در این زمینه، تاکید کرده است: دستگاه عریض و طویل تبلیغاتی دشمن نیز، که آرامش و روال عادی امور در ایران اسلامی را با عملیات روانی گسترده خود برای اثربخشی قطعنامه اخیر شورای امنیت و تحریم های آمریکایی و اروپایی در تناقض می دید با همه توان در این شیپور می دمید. توضیح آن که آمریکا و متحدانش انتظار داشته و دارند که با قطعنامه 1929 شورای امنیت سازمان ملل و تحریم های مصوب کنگره آمریکا و اتحادیه اروپا، روال امور در ایران اسلامی با موانع جدی روبرو شده و چرخه حرکت جاری نظام مختل شود. این خواسته دشمن اما نه فقط تحقق پیدا نکرد، بلکه هر از چند روز شاهد افتتاح یک پروژه عظیم صنعتی و اجرای طرح های فراوان در عرصه های گوناگون بوده اند، تا جایی که علاوه بر رسانه های غربی و منطقه ای، برخی از طراحان و دست اندرکاران پروژه تحریم نیز علی رغم میل باطنی خود، عصبانیت خویش از روال عادی امور در جمهوری اسلامی ایران را پنهان نکرده و بعضاً با اعتراف به بی اثر بودن تحریم ها، ضرورت باز کردن باب مذاکره با ایران اسلامی را پیش کشیده اند. بدیهی است که در این حال و هوا و در شرایطی که دشمن از ناکامی خود در پروژه تحریم آسیب دیده است، تبدیل ماجرای دانشگاه آزاد به مسئله اصلی کشور و بزرگنمایی درباره آن، سوژه سازی برای عملیات روانی دشمنان بیرونی خواهد بود و یا دستکم آن که به عملیات تبلیغی روانی آنان کمک می کند.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;strong&gt;دستور رسیدگی دقیق به وقف دانشگاه آزاد از سوی رهبری&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;نماینده ولی&amp;zwnj;فقیه در موسسه کیهان، ادامه داده است:رهبرمعظم انقلاب در اقدام هوشمندانه خویش صورت مسئله را از آنچه مورد نیاز دشمن بود به آنچه واقعاً باید باشد تغییر دادند و موضوع را از یک چالش که ضمن کمک به عملیات روانی دشمن، می توانست شکاف عمیق در داخل کشور را القاء کند به بستر حقوقی و قانونی منتقل فرمودند. ایشان در دو نامه جداگانه خطاب به آقای هاشمی رفسنجانی - رئیس هیئت مؤسس دانشگاه آزاد- و آقای احمدی نژاد -رئیس شورای عالی انقلاب فرهنگی- ضمن تاکید بر قانونی بودن مصوبه شورا خواستار توقف اجرای آن شدند و هیئت مؤسس دانشگاه آزاد را نیز از تصرف مبنی بر وقف دانشگاه آزاد بازداشتند.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;شریعتمداری با اشاره به اینکه بررسی امکان شرعی و قانونی اموال دانشگاه آزاد از سوی رهبر معظم انقلاب به گروهی از متخصصان فقهی و حقوقی سپرده شده، نوشته است: اما، ماجرا به این دو دستور ختم نمی شود، بلکه حضرت آقا بررسی درباره امکان شرعی و قانونی وقف دانشگاه آزاد را نیز به هیئتی از متخصصان فقهی و حقوقی سپردند که تصمیم نهایی درباره دانشگاه آزاد و چالش میان هیئت مؤسس دانشگاه و شورای عالی انقلاب فرهنگی موکول به ارائه نظر هیئت یاد شده خواهد بود. این هیئت موظف شده است در فرصتی محدود و بدون فوت وقت، نظر نهایی خود را با استناد به مبانی فقهی، موازین حقوقی و قوانین جاری اعلام کند. بدیهی است اعلام نظر این هیئت پایان ماجرا خواهد بود، چرا که رهبرمعظم انقلاب در نامه ارسالی &amp;laquo;بر حق قانونی شورای عالی انقلاب فرهنگی در تصمیم گیری نسبت به دانشگاههای کشور&amp;raquo; تاکید فرموده اند و از سوی دیگر، نظر هیئت فقهی و حقوقی درباره وقف دانشگاه آزاد نیز فصل الخطاب است.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;وی در پایان این یادداشت هم تاکید کرده است: باردیگر و مثل همیشه، درایت رهبرمعظم انقلاب، ماجرای دانشگاه آزاد را از چالش های به قول ایشان &amp;laquo;غیرلازم&amp;raquo; و &amp;laquo;ملال انگیز&amp;raquo; به بستر شرعی و قانونی منتقل کرده است.&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://menhaj313.persianblog.ir/post/380</link>
      <author>رها</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=228742&amp;postID=5279138</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-228742.post-5279138</guid>
      <pubDate>Wed, 07 Jul 2010 15:29:40 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>دیدار فرزند شهید شوشتری با ریگی</title>
      <description>&lt;div class="oneNewsTitle" style="text-align: center;"&gt;&lt;span style="color: #ff0000;"&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;در دیدار فرزند شهید شوشتری با ریگی چه گذشت؟&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: justify;"&gt;بی شک یکی از بزرگترین جنایات ریگی شهادت شهید نورعلی شهید شوشتری جانشین فرمانده نیروی زمینی سپاه به همراه دیگر سبزپوشان سپاه و سفید پوشان بلوچ در حادثه خونین و تروریستی پیشین سرباز بود.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;به گزارش&amp;nbsp; زاهدان پرس، نورعلی شوشتری در حالی در سیستان و بلوچستان شهید شد که طی مدت حضور چند ماه خود در این استان محروم مرزی منشا خدمات فرهنگی ، عمرانی ،درمانی و امنیتی فراوانی در منطقه شد.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;وی اعتقاد فراوانی به مرزداران بلوچ داشت و معتقد بود امنیت پایدار در سیستان و بلوچستان زمانی تحقق خواهد یافت که به خود مردم واگذار شود.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;مجموع اقدامات فرهنگی و امنیتی شوشتری تا به آنجا موثر و مفید بود که پس از دستگیری عبدالمالک بعضی از کارشناسان در مصاحبه با رسانه های ضد انقلاب اذعان کردند که مجموع اقدامات امنیتی و مردمی ریگی منجر به دستگیری ریگی و منزوی شدن گروهکش شد.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;در ذیل قسمتی از اظهارات فرج الله شوشتری فرزند ارشد این شهید بزرگوار&amp;nbsp; راجع به دیدار وی با عبدالمالک به نقل از خبر آنلاین که از هفته نامه سرنخ نقل کرده آمده است:&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;ما شب دستگیری ریگی خانه و محله را آذین بستیم چون یکی از دشمنان کوردل انقلاب دستگیر شده بود .&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;شاید اگر اعدام ریگی زودتر اتفاق می افتاد خیلی بیشتر خوشحال می شدم چون وقتی که فرصتی در اختیار ما قرار دادند تا بتوانیم از نزدیک مردی را که این همه شرارت ایجاد کرده بود ، ببینیم ، واقعا متوجه شدن که او حتی ارزش تقاص پس دادن را هم ندارد .&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;او یک موجود خوار و بدبخت بود .یادم می آید آن روز که او را از نزدیک دیدم ، حالم خیلی بد بود . به قول معروف خون جلوی چشمهایم را گرفته بود .&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;من و پدرم جدای از رابطه پدر و فرزندی ، رابطه مرید و مرادی هم داشتیم . از دست دادت پدرم با آن مظلومیتی که من از پدر سراغ دارم ، داغ بزرگی است که هیچ وقت از دلم پاک نمی شود .من با این پیش زمینه و با این احساس جریحه دار ریگی را دیدم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;دروغ نمی گویم اگر ادعا کنم دوست داشتم با دستهای خودم خفه اش کنم اما وقتی از نزدیک او را دیدم با آن جثه لاغر و نحیف که به 60 کیلو هم نمی رسید و بسیار ریزه میزه بود ، همه کوه کینه ای که در دلم مانده بود ، آب شد .&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;ریگی صدایش می لرزید و به شدت ترسیده بود . آن آدمی که من از نزدیک ملاقات کردم و با او حرف زدم ، حتی ارزش تقاص پس دادن هم نداشت .&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;ریگی در دادگاه درست و حسابی به سوالات پاسخ نمی داد . در جلسه اول دادگاه چنان تلگرافی به سوال قاضی پاسخ می داد که خشم خانواده ها را برانگیخت اما بالاخره همه چیز را گردن گرفت و قبول کرد اشتباه کرده است .&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;فرصت دیدا ر ما با ریگی اندک بود اما در همان فرصت کوتاه من مجابش کردم یک وهابی متعصب است که کروکورانه دستورات را اجرا می کرده است .&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;ریگی باعث شد تا پدرم به آروزیش که شهادت بود برسد .شهادت برای پدرم رسیدن به آرزویی بود که همیشه آن را به زبان می آورد .&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;دیگر خانواده ها از ریگی سوال می کردند که حالات عزیزانشان در لحظه شخهادت چگونه بوده و در آن لحظه ها چه درخواست هایی داشته اند . خانواده ها حتی درباره اینکه چه کسی تیر خلاص را به عزیزانشان زد هم از ریگی سوال کردند.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;من در جلسه اعدام ریگی حضور نداشتم و ساعت 11صبح از اخبار شنیدم . واقعا بهت زده شدم . فکر نمی کردم به این زودی اعدام شود . در چشم من که بسیار حقیر آمد .&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://menhaj313.persianblog.ir/post/379</link>
      <author>رها</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=228742&amp;postID=5279056</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-228742.post-5279056</guid>
      <pubDate>Wed, 07 Jul 2010 15:19:06 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>هر سید حسنی که خمینی نمی شود...</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;هنوز خاطرم هست وقتی امام خامنه ای انتخابات ریاست جمهوری دهم را یک &lt;a href="http://www.tebyan.net/Weblog/moffline/post.aspx?PostID=73106"&gt;&amp;laquo;اعجاز الهی&amp;raquo; &lt;/a&gt;خواند، بازهم این سخن مانند بسیاری دیگر از فرمایشاتشان ناشناخته ماند و رسانه ها اغلب تنها به درج و پخش عادی این خبر اکتفا کردند. در اولین مرحله با برگزاری دادگاه متهمان اغتشاشات حجم انبوهی از منافقینی که سالها در لباس خط امام تیشه به ریشه تفکر روح اللهی می زدند برای مردم به خوبی شناسایی شدند و شاید به هیچ نحو دیگر نمی توانستیم این منافقین را برای مردم معرفی کنیم و بازتاب و بازخورد منفی هم نداشته باشد .&lt;br /&gt;&amp;nbsp;از بیداری عمومی ، تقویت جایگاه ولایت و ... که بگذریم یکی دیگر از ابعاد این اعجاز الهی پی بردن مردم به شخصیت حقیقی آقای &lt;a href="http://rajanews.com/Detail.asp?id=52414"&gt;سیدحسن مصطفوی&lt;/a&gt; است. &lt;br /&gt;ترفندی که اصلاح طلبان در فکر استفاده از آن برای ادامه حیات سیاسی خود بودند استفاده از نام سیدحسن با تابلوی خمینی در انتخابات های مجلس و ریاست جمهوری آتی بود که بحمدلله نقش برآب شد. ترفندی که با توجه به محبوبیت روزافزون حضرت روح الله بیم آن می رفت تا بتوانند بخشی از جامعه را با این تفکر غرب گرا همراه سازد.&lt;br /&gt;&lt;img src="http://dc197.4shared.com/img/312742471/cb9edd1c/11922.jpg?sizeM=7" alt="سیدحسن مصطفوی" width="463" /&gt;&lt;br /&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;بامواضع غلط وعموماً مورد رضایت سران فتنه سیدحسن مصطفوی درحوادث پس از انتخابات ، عدم حضورش در مراسم تنفیذ رییس جمهور و خصوصا سکوتش در ماجرای اهانت به امام راحل کم کم اذهان عمومی متوجه این نکته شد که گویا بین ایشان و جریان فتنه سبز رابطه های عمیقی برقرار است. مردم با مقایسه رفتار وی با وصیتنامه حاج سیداحمدآقا به تناقضات مهمی رسیدند. آنجا که آمده است:&lt;br /&gt;&lt;span style="color: #ff0000;"&gt;به حسن و برادرانش این توصیه را می نمایم که همیشه سعی کنند در خط رهبری حرکت کنند و از آن منحرف نشوند که خیر دنیا و آخرت در آن است و بدانند که ایشان موفقیت نظام و اسلام و کشور را می خواهند .هرگز گرفتار تحلیل های گوناگون نشوید که دشمن در کمین است... امروز باید در کنار نظاممان پشت سر رهبر قرار بگیریم . رهبر ما شاگرد امام است. هیچکس حق شکستن حریم رهبری را ندارد . حرمت رهبر نظام اسلامی، از اصول خدشه ناپذیر انقلاب اسلامی ماست. همه باید به دستورات رهبری عمل کنند. اگر روزی حرکت ما با حرکت ولی نخواند، بدانید که نقص از ماست. همانطور که نگذاشتید امام احساس تنهایی کند. اطاعت از خامنه ای، اطاعت از امام است. هرکس منکر این معنا شود، مطمئن باشید در خط امام نیست و هرکس بگوید که اطاعت از امام غیر از اطاعت از حضرت آیت الله خامنه ای است در خط آمریکاست.&lt;/span&gt; &lt;br /&gt;موج تذکرات به سید حسن آغاز شد و بعنوان مثال اعضای انجمن اسلامی هفت دانشگاه مهم کشور در نامه ای خطاب به وی نکات قابل تاملی را گوشزد کردند. درگوشه ای از این نامه می خوانیم: &lt;br /&gt;&lt;span style="color: #ff0000;"&gt;&amp;laquo;باخبر شدیم که شما در روز جمعه 16آذر و درحالی که مردم ایران از توهین عده ای اغتشاشگر فرصت طلب فتنه گر به ساحت مقدس امام خمینی ره خون می گریند، از کشور خارج شده و به سفرخارجی رفته اید، حداقل انتظار از جنابعالی این بود که به موضع گیری در این باره پرداخته وبرای یکبار هم که شده برای آخرتتان وبرای ادای دینتان به امام راحل که همه شانیت و آبروی شما و ما بواسطه ایشان است فتنه گران و قانون شکنان را محکوم می کردید . اما در کمال تعجب شنیدیم که جنابعالی در حرکتی غیر قابل انتظار، ازکشور خارج شده اید، حضرتعالی نباید فراموش کنید که مردم شما را یادگاری از بیت حضرت امام دانسته و همواره مورد احترام می دانند. اما ای یادگارامام ! شما را چه شده است که در مقابل توهین و زیر سوال بردن آرمان ها و اصول به یادگار مانده از امام راحل ، هیچ واکنشی نشان نمی دهید؟&amp;raquo;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;اما امت امام خامنه ای که در یکسال گذشته در مواقع گوناگون بهتر از نخبگان و جلوتر از آنان حرکت کرده اند در روز 14خرداد در حرم مطهر امام خمینی همزمان با شروع سخنرانی آقای سیدحسن مصطفوی با سردادن شعارهای معنادار علیه سران فتنه و معاندان ولایت مطلقه فقیه نشان دادند که در دفاع از مهمترین یادگار حضرت روح الله که همان اصل اصیل ولایت فقیه است با هیچ کس تعارفی نداشته و ثابت کردند&lt;span style="color: #ff0000;"&gt; &amp;laquo; هر سیدحسنی ، که خمینی نمی شود&amp;raquo;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&amp;nbsp;بازتاب ها: &lt;br /&gt;&lt;span style="color: #ff0000;"&gt;&amp;nbsp;سایت الف &amp;nbsp; &amp;nbsp; http://alef.ir/1388/content/view/74930/&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;http://jazirealirenger.parsiblog.com/1496984.htm&lt;br /&gt;http://information.coo.ir/category&lt;br /&gt;&lt;span id="MB4235514"&gt;&lt;a href="http://arzeshiha.parsiblog.com/1493763.htm" target="_blank"&gt;http://arzeshiha.ParsiBlog.com/1493763.htm&lt;/a&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://menhaj313.persianblog.ir/post/378</link>
      <author>رها</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=228742&amp;postID=5279034</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-228742.post-5279034</guid>
      <pubDate>Wed, 07 Jul 2010 15:14:08 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>خواهی نشوی رسوا؟!!</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;در دیدار هنرمندان عرصه سینما و تلویزیون با امام خامنه ای نکته ای وجود داشت که باعث جلب توجه بسیاری از مردم خصوصا جوانان شده است.بازیگرانی که &lt;span style="color: #ff0000;"&gt;بعضا&lt;/span&gt; به دروازه ورود مدهای غربی و مبتذل به بدنه اجتماع تبدیل شده اند، به یکباره در دیدار با رهبر معظم انقلاب با حجابی مناسب و بعضا با حجابی بسیار خوب و &lt;span style="color: #ff0000;"&gt;در حد طلاب علوم دینی&lt;/span&gt; حاضر شدند. در این میان توجه به چند نکته ضروری به نظر می رسد، موضع بازیگران در مورد حجاب از دوحالت خارج نیست:&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;&lt;img src="http://farsi.khamenei.ir/ndata/news/9682/C/13890412_039682.jpg" alt="" width="463" height="320" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;strong&gt;&amp;nbsp;1- بازیگران محترم حجاب را خوب می دانند و آن را برای آسایش جامعه حریم ایمن فرض می کنند&amp;nbsp; اگر حجاب خوب است - که امیدواریم همه این نظر را داشته باشند - پس چرا در جامعه &lt;/strong&gt;&lt;a href="http://www.pix2pix.org/my_unzip/12243498292432.jpg" target="_blank"&gt;&lt;strong&gt;اینگونه&lt;/strong&gt;&lt;/a&gt;&lt;strong&gt; حاضر می شوند؟!&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;strong&gt;2-&amp;nbsp; نسبت به آن موضع منفی داشته و حجاب را&amp;nbsp;نوعی محدودیت قلمداد می کنند.اگر حجاب بد است ، پس چرا بازیگران در دیدار رهبر عزیزمان با حجاب کامل حاضر شدند؟&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;ممکن است این ادعا مطرح شود که هنرمندان بدلیل حرمتی که برای رهبری قائل بوده اند درحضور ایشان حجاب را رعایت کرده اند، این کار فی نفسه خوب است اما هنوز جای سوال باقیست مگر نه اینکه همیشه ما در محضر امام زمان هستیم؟ و یا اصلا مگر نه اینکه عالم محضر خداست؟! پس چگونه ما شان و حرمت امام زمان و حتی خدا را رعایت نمی کنیم؟!&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;گذشته از دو فرضیه فوق نگارنده امیدوار است همه بازیگران با هر نوع نگاهی که در گذشته به مقوله حجاب داشته اند، به برکت نفس مسیحایی امام خامنه ای تصمیم بر این گرفته باشند که زین پس حجاب اسلامی را که بیش از همه به عزت خودشان می افزاید رعایت کنند تا اینکه مانکنی باشند برای بیراه کردن جوانان مملکت شیعی ایران.امیدواریم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="color: #ff0000;"&gt;پاورقی:&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="color: #ff0000;"&gt;1- در متن فوق منظور برخی بازیگران هستند که متاسفانه جمعیت کمی هم ندارند و حساب هنرمندان متعهدسینما از اینان جداست.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="color: #ff0000;"&gt;2- حجاب تنها مختص به خانم ها نیست و همین موارد شامل حال آقایان هم می شود.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;بازتاب ها: وب سایت خبری تحلیلی استقامت http://www.esteghamat.ir/&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;پایگاه وبلاگنویسان ارزشی &lt;cite&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;www.pw-arzeshi.com/&lt;/span&gt;&lt;/cite&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://menhaj313.persianblog.ir/post/377</link>
      <author>رها</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=228742&amp;postID=5279021</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-228742.post-5279021</guid>
      <pubDate>Wed, 07 Jul 2010 15:08:07 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>مصاحبه ای بسیار بسیار زیبا با حسین قدیانی(استاد مسلم جوان طنز سیاسی)</title>
      <description>&lt;div class="oneNewsTitle"&gt;مادران شهدا برایم دعا می کنند&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;حسین قدیانی با بیان این که محل شهادت غلام&amp;zwnj;کبیری&amp;zwnj;ها از جاده اهواز ـ خرمشهر که محل شهادت پدرم است برایم عزیزتر است، گفت: معتقدم در این زمان بسیجی خامنه&amp;zwnj;ای بودن دشوارتر از بسیجی خمینی (ره) بودن است.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;حسین قدیانی فرزند شهید &amp;laquo;اکبر قدیانی&amp;raquo; است که وبلاگش با عنوان &amp;laquo;قطعه 26&amp;raquo; در روزهای پس از انتخابات ریاست&amp;zwnj; جمهوری عَلم دفاع از نظام و امام (ره) و انقلاب را به روی دست گرفته بود و در یک شب در برابر هجمه&amp;zwnj;های چند هزار نفره جنبش سبز یک تنه در سنگرش ایستاد.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;او بر سردر وبلاگش نوشته است &amp;laquo;اینجا قطعه&amp;zwnj;ای از بهشت است/ نه با قلم که با خون باید نوشت&amp;raquo;.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;قدیانی این روزها سخت مشغول کار است؛ او در صدد انتشار مجله&amp;zwnj;ای با نام &amp;laquo;نهِ ده&amp;raquo; یادمان راهپیمایی عاشواریی 9 دی 1388 مردم ایران در دفاع و حمایت از آرمان&amp;zwnj;های بلند انقلاب اسلامی و امام خمینی (ره) است. علاوه بر این، کتاب دست&amp;zwnj;نوشته&amp;zwnj;های وبلاگ این نویسنده خوش فکر و جوان کشورمان با نام &amp;laquo;نهِ ده&amp;raquo; در نمایشگاه کتاب امسال رونمایی شد. به این مناسبت با او به گفت&amp;zwnj;وگو نشسته&amp;zwnj;ایم که در ادامه می&amp;zwnj;خوانید:&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;span style="color: #ff0000;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;توصیه می کنم این مصاحبه رو حتما حتما بخون!&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;strong&gt;شما سال&amp;zwnj;هاست که در مطبوعات قلم&amp;zwnj; می&amp;zwnj;زنید اما بعد از انتخابات ریاست جمهوری سال 88 شیوه دیگری را برای بیان نظرات خود انتخاب کردید. در میدان جنگ حق و باطل بعد از انتخابات، وبلاگ &amp;laquo;قطعه 26&amp;raquo; در مدت کوتاهی شد سنگر دفاع از امام و انقلاب که شما فرمانده بودید و سربازانش بچه بسیجی&amp;zwnj;ها؛ حالا کتاب دست&amp;zwnj;نوشته&amp;zwnj;های این وبلاگ با نام &amp;laquo;نه ده&amp;raquo; منتشر شده است. آقای قدیانی بهانه انتشار کتاب &amp;laquo;نهِ ده&amp;raquo; چه بود؟ &lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;سال&amp;zwnj;هاست که دوستان و اساتیدم پیشنهاد چاپ آثار طنز و دست&amp;zwnj;نوشته&amp;zwnj;هایم را مطرح کردند اما تا به حال زیر بار آن نرفته&amp;zwnj;ام اما حدود 3، 4 ماه پیش وبلاگی راه&amp;zwnj;اندازی کردم به نام &amp;laquo;قطعه 26&amp;raquo; و &amp;zwnj;دیدم که مردم بسیار به آن علاقه نشان داده و بنده را مورد لطف قرار می&amp;zwnj;دهند. حتی با روزنامه &amp;laquo;وطن امروز&amp;raquo; هم تماس&amp;zwnj; می&amp;zwnj;گرفتند و اظهار لطف می&amp;zwnj;کردند و دوست داشتند که مکتوب این آثار را در اختیار داشته باشند لذا با وجود اینکه تمایلی به انتشار کتاب نداشتم، تصمیم گرفتم بالاخره دست نوشته&amp;zwnj;هایم را منتشر کنم چون این بار دیدم کسانی برای چاپ اثرم از من دعوت می&amp;zwnj;کنند که مثلاً یکی از آنها مادر &amp;laquo;شهید شیرودی&amp;raquo; است. این برای من خیلی افتخار است و بر خودم می&amp;zwnj;بالم که توانسته&amp;zwnj;ام مطالبی بنویسم که مادرهای شهید به من می&amp;zwnj;گویند "وقتی سر مزار پسرمان می&amp;zwnj;رویم، تو را دعا می&amp;zwnj;کنیم ". این مسئله دلیل اصلی من برای چاپ کتاب بود.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;من دوست داشتم که مردم نوشته&amp;zwnj;هایم را بخوانند که الحمدالله این اتفاق افتاده و حتی خبرگزاری&amp;zwnj;ها و روزنامه&amp;zwnj;ها آنها را منتشر می&amp;zwnj;کنند و به همین دلیل شاید نیاز زیادی به انتشار کتاب نبود اما چون خود مردم از من دعوت کردند، تصمیم گرفتم به درخواست مردم احترام بگذارم و مطالبم را سامان&amp;zwnj;یافته&amp;zwnj;تر در اختیارشان قرار دهم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;کتاب &amp;laquo;قطعه 26&amp;raquo; مجموعه&amp;zwnj;ای از دلنوشته&amp;zwnj;هایی است که بعد از راهپیمایی 9 دی نوشته&amp;zwnj;ام. ابتدا دوست داشتم که در مقدمه این کتاب و در صفحات ابتدایی، بخشی از نوشته&amp;zwnj;های 10 سال روزنامه&amp;zwnj;نگاری&amp;zwnj;ام را بیاورم اما به این نتیجه رسیدم که این کتاب را فقط به دل نوشته&amp;zwnj;های 9 دی اختصاص دهم و با این حساب حجم این کتاب حدود 200 صفحه خواهد بود.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;برای چاپ کتاب &amp;laquo;قطعه 26&amp;raquo; به انتشارات&amp;zwnj; زیادی مراجعه کردم اما متأسفانه حدود 10 انتشارات خوب و معروف کشور حاضر نشدند چاپ آن این کتاب را بپذیرند. اغلب این انتشارات&amp;zwnj;ها می&amp;zwnj;گفتند که "قلم شما خیلی خوب است ولی حاضر نیستیم اینقدر صریح، سران فتنه و خواص دو پهلو را مورد نقد قرار دهیم " چون آنها برای آینده کار&amp;zwnj;ی&amp;zwnj;شان فکر حرفه&amp;zwnj;ای می&amp;zwnj;کردند و شاید انتشار چنین کتابی را با آینده&amp;zwnj;نگری حرفه&amp;zwnj;ای&amp;zwnj;شان خیلی هم&amp;zwnj;سو نمی&amp;zwnj;دیدند ولی الحمد&amp;zwnj;الله یک انتشارات خوب که کتاب&amp;zwnj;های زیادی را هم منتشر کرده است، برای چاپ این اثر اعلام آمادگی کرد.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;strong&gt;شنیده&amp;zwnj;ام که شما سابقاً&amp;zwnj; با اینترنت خیلی میانه&amp;zwnj;ای نداشته&amp;zwnj;اید اما در ما&amp;zwnj;ه&amp;zwnj;های اخیر یکی از پر بیننده&amp;zwnj;ترین وبلاگ&amp;zwnj;ها را مدیریت کردید؛ چطور شد که تصمیم گرفتید وبلاگ راه&amp;zwnj;اندازی کنید؟&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;تا 3، 4 ماه پیش، تنها استفاده&amp;zwnj;ای که از لب&amp;zwnj;تاپم می&amp;zwnj;کردم این بود که با آن فیلم نگاه کنم و آدمی بودم که با فضای مجازی و کامپیوتر و اینترنت&amp;zwnj; خیلی ارتباط خوبی نداشتم اما بعد از راهپیمایی 9 دی خیلی&amp;zwnj;ها از من خواستند که حالا که در کیهان و وطن امروز مطلب می&amp;zwnj;نویسی خوب است که آنها را در وبلاگ هم قرار دهی و همان موقع هم پیش بینی می&amp;zwnj;کردند که وبلاگ پربیننده&amp;zwnj;ای باشد.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;من هم پیشنهاد دوستان را پذیرفتم و وبلاگ &amp;laquo;قطعه 26&amp;raquo; را راه&amp;zwnj;اندازی کردم و فکر می&amp;zwnj;کنم که تا حدودی هم موفق بوده&amp;zwnj;ام. این را هم بگویم که اگر وبلاگ من زیاد مطلب دارد برای این است که من روزنامه&amp;zwnj;نگار هستم و توی دو تا روزنامه مهم کشور ستون دارم و همان مطالب را در وبلاگم گذاشته&amp;zwnj;ام و به طبع وبلاگی که زیاد مطلب دارد و دعای خیر آدم&amp;zwnj;های خوب هم پشت سرش است، بیننده زیاد خواهد داشت.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;strong&gt;از مجله&amp;zwnj; &amp;laquo;نه ده&amp;raquo; برایمان بگوئید. &lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;ویژه&amp;zwnj;نامه&amp;zwnj;های سال نو را که نگاه کردم، متأسفانه دیدم که در هیچ یک اشاره&amp;zwnj;ای به 8 ماه فتنه نشده است؛ انگار که در سال گذشته همه چیز گل و بلبل بوده و کشور در وضعیت عادی به سر می&amp;zwnj;برده است و هیچ اتفاقی نیفتاده است. بنابراین تصمیم گرفتم کاری انجام دهم تا اجازه ندهم که تاریخ را کسانی برای ما بنویسند که دستشان در دست پَست جرج سوروس و امثالهم است اما به دلیل تداخل با چاپ کتاب، انتشار ویژه&amp;zwnj;نامه قدری با تأخیر انجام می&amp;zwnj;شود. چون تصور من از انتشار کتاب این بود که کار راحتی خواهد بود اما دیدم ویراستاری کتاب وقت زیادی از من گرفته است و حقیقتاً کار نفس&amp;zwnj;گیری است؛ در عین حال بخش زیادی از کتاب&amp;zwnj; توسط استاد سرشار بازبینی شده است و ایشان در کلیت کتاب نظراتی داده&amp;zwnj;اند. از طرف دیگر مدیریت وبلاگ و به روز کردن مطالب وبلاگ را هم باید انجام دهم که اگر دو روز مطلب جدید روی وبلاگم نگذارم، 350 تا نظر می&amp;zwnj;گذارند و اگر حواس من نباشد ممکن است در یکی از این نظرها به &amp;laquo;حضرت ماه&amp;raquo; ما بد و بی&amp;zwnj;راه گفته باشند و من باید از این حریم دفاع کنم یعنی فقط وبلاگم یک کارمند بیکار می&amp;zwnj;خواهد که به آن رسیدگی کند لذا روند انتشار ویژه&amp;zwnj;نامه&amp;zwnj; خیلی کند پش میرود&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;strong&gt;مجله &amp;laquo;نه ده&amp;raquo; چه محتوایی را در بر می&amp;zwnj;گیرد؟ &lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;مجله &amp;laquo;نه ده&amp;raquo; شامل 3 بخش سیاست، فرهنگ و دفاع مقدس است و بخش دفاع مقدس آن هم شامل 8 سال جنگ تحمیلی و 8 ماه دفاع مقدس (مقاومت در فتنه&amp;zwnj;&amp;zwnj;های بعد از انتخابات) است. این را هم می&amp;zwnj;گویم که در جهت پیشبرد اهداف جمهوری اسلامی از خون شهدا و حتی از خون پدرم در این نشریه استفاده ابزاری می&amp;zwnj;کنم؛ چون همه شهدا در وصیت&amp;zwnj;نامه&amp;zwnj;هایشان نوشته&amp;zwnj;اند که &amp;laquo;ما شهید راه ولایت فقیه هستیم&amp;raquo; بنابراین خون شهدا ابزاری است برای دفاع از ولایت و معتقدم نخستین کسی که از خون شهید استفاده ابزاری کرده است، خود خداست که از خون امام حسین (ع) برای آبیاری دین مبارک اسلام استفاده ابزاری کرد.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;در مجله &amp;laquo;نه ده&amp;raquo;، نزدیک به 15 مصاحبه گنجانده شده است؛ این مصاحبه&amp;zwnj;ها با افراد سرشناسی چون حجت&amp;zwnj;الاسلام پناهیان، دکتر عباسی، سردار قاسمی، وحید جلیلی و روح&amp;zwnj;الله حسینیان و افرادی مانند اینها است تا یک بلیط فروشی که در باجه&amp;zwnj;های عرضه بلیط شرکت واحد، بلیط می&amp;zwnj;فروشد و رزمنده&amp;zwnj;ای است که در جنگ دچار موج&amp;zwnj;گرفتگی شده است. اگر این مجله دارد قدری دیر منتشر می&amp;zwnj;شود برای آن است که تقریباً یک نفری منتشر می&amp;zwnj;شود البته خیلی از دوستان خبرنگار و نویسنده هم به بنده کمک کرده&amp;zwnj;اند. از آقای صفار هرندی هم ممنون هستم که افتخار داده&amp;zwnj;اند و برای این مجله سرمقاله نوشته&amp;zwnj;اند. تا امروز نزدیک به سیصد صفحه مطلب برای مجله &amp;laquo;نه ده&amp;raquo; آماده شده است و شاید بیش از 200 صفحه آن هم آماده صفحه&amp;zwnj;بندی باشد اما دوست دارم که فراغ بالی فراهم شود تا خیالم از بابت کتاب راحت شود.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;strong&gt;مقام معظم رهبری در پیام سال نو &amp;laquo;تشکیل جامعه ایمانی را در سایه تأسی به روحیه ایثارگری دانستند&amp;raquo;؛ نظر شما به عنوان یک فرزند شهید که خود سال&amp;zwnj;ها از ایثارگری نوشته&amp;zwnj;اید و مدال ایثارگری را بر سینه دارید، در این&amp;zwnj;باره چیست؟ &lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;از مسئولان نظام تقاضا می&amp;zwnj;کنم حالا که سران فتنه را بازداشت نمی&amp;zwnj;کنند یک همایش مثلاً به نام &amp;laquo;آشوب&amp;zwnj;گران یا فتنه&amp;zwnj;&amp;zwnj;گرهای ماندگار&amp;raquo; برگزار کنند و از این سران فتنه و آقازاده&amp;zwnj;هایشان و خواص دو پهلو و بی&amp;zwnj;بصیرت که سرجمع 50 -60 نفر می&amp;zwnj;شوند، (در همین سالن همایش سران هم باشد که جای باشکوهی است) تجلیل کنند چون طبق آن ضرب&amp;zwnj;المثلی که گفته &amp;laquo;عدو شود سبب خیر گر خدا خواهد&amp;raquo; اینها واقعاً موجب شدند که افرادی مانند مادربزرگ من بعد از 10 سال حضور نداشتن در راهپیمایی به این بهانه که همه مردم می&amp;zwnj;آیند، نهم دی به راهپیمایی آمدند. به نظر من این اتفاق خیلی مهمی بود؛ شاید انقلاب یک جورهایی داشت از مسیر اصلی خودش منحرف می&amp;zwnj;شد اما با این واقعه دقیقاً روی ریل ایثار قرار گرفت و دوباره شرایط کشور مثل بهمن 57 شد. خیلی از بچه&amp;zwnj;ها در وبلاگ&amp;zwnj; خودشان طرح زدند بدون اینکه از کسی حق الزحمه بگیرند و از &amp;laquo;آقا&amp;raquo; و اسلام دفاع کردند بدون اینکه از کسی حقوق بگیرند و به نظر من هر وبلاگی که در این فضا کار کرد، مثل حوزه هنری اول انقلاب بود. به عقیده من این فرمایش آقا و راز &amp;laquo;همت و کار مضاعف&amp;raquo; این است که ایثار و اخلاص مضاعف داشته باشیم و مهم&amp;zwnj;ترین الگوی ما در این میدان، خود مقام معظم رهبری است.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;مگر در سال، روزی می&amp;zwnj;شود که آقا دیدار نداشته باشند و برای هر دیدار هم وقت نیاز دارد اما اگر ما یک دهم و یک صدم &amp;laquo;آقا&amp;raquo; همت داشته باشیم و مسئولان ما کارشان را خارج از روال اداری انجام دهند خیلی چیزها درست می&amp;zwnj;شود و به آنچه مدنظر رهبر انقلاب است، نزدیک می&amp;zwnj;شویم. اگر در کارهایمان قدری عنصر اخلاص را برجسته کنیم و درگیر این نباشیم که ساعت 9 برویم و 4 برگردیم و اگر برای خودمان یک رسالت عاشورایی متصور شویم، درگیر سیستم گنگ اداری&amp;zwnj; نمی&amp;zwnj;شویم و عاشورایی و با اخلاص بیشتر کار می&amp;zwnj;کنیم و قطعاً هم همت ما مضاعف می&amp;zwnj;شود و هم کار ما.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;strong&gt;آقای قدیانی! &amp;laquo;ایثار&amp;raquo; در دوران دفاع مقدس جلوه&amp;zwnj;های خاص خود را داشت که شاید بارزترین آن بذل جان در راه اعتلای انقلاب و ولایت بود؛ به نظر شما امروز جلوه &amp;laquo;ایثار&amp;raquo; چگونه است. &lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;معتقدم برخلاف شعاری که عده&amp;zwnj;ای از دوستان محترم ما در جناح مخالف و اراذل و اوباش می&amp;zwnj;دادند و می&amp;zwnj;&amp;zwnj;گفتند که &amp;laquo;بسیجی واقعی همت بود و باکری&amp;raquo; من معتقدم که اتفاقاً بسیجی واقعی همت و باکری نیستند بلکه واقعی&amp;zwnj;تر از آن بسیجی&amp;zwnj;ها، بسیجی&amp;zwnj;های آقای خامنه&amp;zwnj;ای هستند. همت و باکری و امثال پدر من با دشمنی می&amp;zwnj;جنگیدند که در دشمنی&amp;zwnj;اش صداقت داشت و کاملاً آشکار بود. در میان آنها مرزی وجود داشت به اسم مرز ایران و عراق و کسی که آن طرف مرز بود و احتمالاً&amp;zwnj; قدری سیاه بود و شاید اسمش جاسم بود، جزو بعثی&amp;zwnj;ها محسوب می&amp;zwnj;شد و آنهایی که این طرف بودند و پلاک مقدس گردن&amp;zwnj;شان انداخته بودند و عکس امام خمینی (ره) روی پیراهن&amp;zwnj;شان بود، بسیجی&amp;zwnj;های امام بودند. من خودم فرزند شهید هستم و نمی&amp;zwnj;خواهم خدایی&amp;zwnj;ناکرده بسیجی&amp;zwnj;های دوران جنگ را تضعیف کنم اما می&amp;zwnj;خواهم بگویم که شجاعت بسیجی&amp;zwnj;های این دوران خیلی بیشتر از بسیجی&amp;zwnj;های آن زمان است و در اتفاقاتی که در این هشت ماه افتاد، نسل جوان نشان داد که دقیقاً مثل بسیجی&amp;zwnj;های امام خمینی (ره) حرکت می&amp;zwnj;کند.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;معتقدم نگهداری از پرچم علی (ع) سخت&amp;zwnj;تر از نگهداری پرچم محمد (ص) است و در این زمان هم بسیجی خامنه&amp;zwnj;ای بودن دشوارتر از بسیجی خمینی (ره) بودن است و به اعتقاد من غلام کبیری&amp;zwnj;ها و امثال او از امثال همت و باکری&amp;zwnj;ها و حتی امثال پدر من ارزش&amp;zwnj;شان بیشتر است. در یکی از مطالبم نوشته&amp;zwnj;ام "آن جایی که غلام کبیری شهید شد برای من از جاده اهواز ـ خرمشهر که پدرم محل شهادت پدرم است، ارزش بیشتری دارد " چون ما با کسانی می&amp;zwnj;جنگیدیم که یکی از آنها در پلکان هواپیما با امام بوده است، یکی در پله اول هواپیما، آن یکی در پاریس، یکی دیگر در نجف و یکی در جماران با امام بوده و یکی دیگر عصای امام بوده و آن یکی صندلی امام بوده و در چنین شرایطی، کار ما سخت&amp;zwnj;تر است.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;strong&gt;&amp;laquo;قطعه 26&amp;raquo; در حوادث بعد از انتخابات به جبهه دفاع از اسلام تبدیل شده بود. &lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;معتقدم که وبلاگ همه بچه بسیجی&amp;zwnj;ها من&amp;zwnj; جمله وبلاگ من یک سنگر است. اصلاً این تصور را ندارم که وبلاگ من یک وبلاگ پربیننده &amp;zwnj;است؛ من زکات پربیننده بودن وبلاگم را همیشه می&amp;zwnj;دهم و مطالب برخی از دوستان را در وبلاگم می&amp;zwnj;زنم. از سوی دیگر بخشی از پربیننده&amp;zwnj; بودن وبلاگ من به خاطر حماقت سبزهاست که به ما لطف کرده&amp;zwnj;اند و در یک شب فحش&amp;zwnj;های بدی به من دادند و دوستان بسیجی&amp;zwnj;ام، پشت من ایستادند و از من حمایت کردند و من دارم نان حمایت دوستان و حماقت دشمن را می&amp;zwnj;خورم. ممکن است من در یک روز 40 نفر آن&amp;zwnj;لاین داشته باشم که هیچ&amp;zwnj;یک از آنها &amp;laquo;آقا&amp;raquo; نباشد اما ممکن است یک بچه شهرستانی یا یک بچه جنوب شهری وبلاگش یک نفر آن&amp;zwnj;لاین باشد و آن یک نفر &amp;laquo;آقا&amp;raquo; باشد چون می&amp;zwnj;دانم که آقا وبلاگ&amp;zwnj;ها را می&amp;zwnj;خواند بنابراین بچه&amp;zwnj;ها بدانند که وبلاگ&amp;zwnj;شان بیننده&amp;zwnj;ای در حد &amp;laquo;حضرت ماه&amp;raquo; دارد و سعی کنند که مطالب خوبی در وبلاگشان ارائه دهند.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;strong&gt;شما در یادداشت&amp;zwnj;هایتان مقام معظم رهبری را &amp;laquo;حضرت ماه&amp;raquo; خطاب می&amp;zwnj;کنید؛ &amp;laquo;حضرت ماه&amp;raquo; ابداع خودتان است؟ &lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;این واژه ابداع خودم نیست اما شاید درباره &amp;laquo;آقا&amp;raquo; من باشم که برای نخستین بار از آن استفاده کرده&amp;zwnj;ام؛ من در روزنامه کیهان ستونی داشتم به نام &amp;laquo;دغدغه&amp;raquo; که به اسم &amp;laquo;اکبر شهیدی&amp;raquo; در آن مطلب می&amp;zwnj;نوشتم و آنجا &amp;laquo;آقا&amp;raquo; را &amp;laquo;حضرت ماه&amp;raquo; خطاب می&amp;zwnj;کردم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;strong&gt;دلیل&amp;zwnj; انتخاب این واژه چیست؟ &lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;چون معتقدم ماه وقتی بالا می&amp;zwnj;آید که خورشید نباشد و الان هم خورشید حقیقی از دیده&amp;zwnj;ها پنهان است؛ شاید نور ماه به اندازه نور خورشید نباشد اما آن قدر نور دارد که در شب تاریک بتوانی شب&amp;zwnj;پرستان را شناسایی کنی.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;strong&gt;خاطره&amp;zwnj;ای از یکی از دیدارهایتان با مقام معظم رهبری برایمان بگویید. &lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;در یکی از دیدارهای خانواده شهدا با مقام معظم رهبری که من هم حضور داشتم یکی از اعضای خانواده شهید برونسی به رهبر گفتند "آقا جان! ما هر وقت شما را می&amp;zwnj;بینیم 3 روز پیش از آن خواب شما را می&amp;zwnj;بینیم که شهید ما کنار شما نشسته است و یک پارچه سبز روی دوشتان است. هر موقع این خواب را می&amp;zwnj;بینم حتما 3 روز بعد شما را زیارت می&amp;zwnj;کنم " و مقام معظم رهبری در پاسخ فرمودند: "خانواده شهدا وقتی خواب بنده را با شهدایشان می&amp;zwnj;بینند، تصور می&amp;zwnj;کنند که این فضیلتی از سوی من است. در صورتی که این فضیلت از سوی شهیدشان است نه بنده " و این نشان می&amp;zwnj;دهد که رهبر ما نمی&amp;zwnj;خواهم بگویم تواضع بلکه کرامت دارد و هر فضیلتی از قطره قطره خون شهداست بلاشک مربوط به ولایت فقیه و شخص ولی&amp;zwnj;فقیه است و اگر روزگاری امام (ره) بود، مربوط به امام بود و امروز هم متعلق به آقاست.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;ویژه دفاع مقدس در خبرگزاری فارس&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://menhaj313.persianblog.ir/post/376</link>
      <author>رها</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=228742&amp;postID=4587223</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-228742.post-4587223</guid>
      <pubDate>Tue, 18 May 2010 14:54:55 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>مصاحبه ای زیبا با مسعود ده نمکی</title>
      <description>&lt;div class="oneNewsTitle" style="text-align: center;"&gt;&lt;span style="color: #ff0000;"&gt;ده نمکی: مسئول دسته اخراجی های جنگ بودم!&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;strong&gt;صحبت از جنگ که می شود انگار قضیه یک جورایی برای ده نمکی فرق می کند و پذیرای ما می شود. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گفت و گو با مسعود ده نمکی آنقدرها هم آسان نیست، این را تماس های تلفنی مکررمان برای پاسخ به برخی سوال ها از ده نمکی به ما می گوید: هر بار زنگ می زنیم می گوید"ترجیح می دهم جواب ندهم". &lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;strong&gt;اما صحبت از جنگ که می شود انگار قضیه یک جورایی برای ده نمکی فرق می کند و پذیرای ما می شود. در ظهر یک روز اردیبهشتی در نارمک، در دفتر کارش. &lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;strong&gt;هنوز یک هفته ای از گفتگویمان با سید جوادهاشمی درباره جنگ نمی گذرد که ده نمکی خبر فوت خواهر هاشمی را می دهد و لبخندهای سید جواد در میان گفت و گو با آن همه درد و رنجش بعد از ملاقات با خواهرش جلوی چشمانمان نقش می بندد. گاهی خدا خوب ها را چقدر زود گل چین می کند. &lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;این مصاحبه رو از دست ندین!&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: justify;"&gt;* از روز آزادسازی خرمشهر بگویید، آن زمان کجا بودید؟&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;مدرسه راهنمایی درس می خواندم، لحظه به لحظه اخبار پیشروی ها در عملیات پخش می شد و همه منتظر شنیدن خبری از صحنه نهایی عملیات ها بودند.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;از بهترین خاطراتی که مربوط به آزادی خرمشهر در ذهن دارم این است که قبل از آزادی خرمشهر، طی اعلام خبر آزاد سازی منطقه ای به اسم پادگان حمید آزادشهر ، در مدرسه لحظه ای بود که معلم مان 5 الی 6 نفر از ما را به صف کشیده بود تا درس بپرسد.ناظم ها وقتی خبر آزادی پادگان حمید را شنیده بودند به تک تک کلاس ها سر می زدند و خبر را اعلام می کردند، بچه ها بهترین فرصت را دیدند که از شادی کلاس را به هم بریزند و از زیر درس جواب دان فرار کنند. همه شروع کردند به شادی کردن و از کلاس بیرون رفتیم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;* چند سالتان بود که به جبهه رفتید؟&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;دوم دبیرستان بودم. 16سالم بود که به جبهه رفتم و از سال 64 تا 67 در جبهه بودم.در مدرسه راهنمایی، هرچه اصرار می کردیم به جبهه اعزاممان کنند، قبول نمی کردند، چون شرایط سنی وجود داشت. تا اینکه وارد دبیرستان شدیم، اول دبیرستان کل مدرسه را برای آموزش نظامی پادگان افسریه بردند ، که حدود یک هفته دوره آموزشی آنجا بودیم، به خاطر سن کم، تلاشمان برای رفتن به جبهه به جایی نمی رسید.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;خیلی از بچه ها مجبور بودند شناسنامه ها یشان را دستکاری کنند، البته بعضی وقت ها هم لو می رفتند. من هم به خاطر سن کمم، مجبور بودم شناسنامه ام را دستکاری کنم و سنم را بالا ببرم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;به پادگان شهید بهشتی در نظام آباد رفتم. مامور اعزام بهم نگفت که فهمیده کپی شناسنامم را دست کاری کردم، فقط گفت: "برو قدت 10سانت که بلند تر شد بیا".&lt;br /&gt;منم باورم شد و رفتم میل بارفیکس خریدم و حدود 6 الی 7 ماه تمرین می کردم که قدم 10سانت بلند تر شود.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;بعد از چندین ماه تلاش، کفه کفشم را پنبه گذاشتم و کفه کوبیدم که قدم بلند تر شود، زمانی که برای اعزام به همان پادگان رفتم، دیدم مامور اعزام قبلی از آنجا به جبهه اعزام و شهید شده است.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;پدر و مادرم با رفتنم به جبهه مخالف بودند. به هر حال سنم کم بود و پسر بزرگ خانواده بودم، تنها 16سالم بود. تنها راهی که برای رفتن داشتم این بود که،هم جعل شناسنامه کنم، هم جعل رضایت نامه والدین.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;روزهای اعزام داشت نزدیک می شد زمانی که با بچه ها ثبت نام رفتیم، پرونده ها را جابه جا کردیم و جزء نیروهایی بودیم که برای چندمین بار می خواستند به جبهه بروند. البته یک هفته آموزشی مرحله اول را دیده بودیم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یادم می آید قبل از اعزام کم کم لباسهایم را از خانه بیرون می بردم که مادرم متوجه نشود. روزی دو سه دست لباس روی هم می پوشیدم و می بردم یکجا پنهان می کردم، حتی برای دلخوشی پدر و مادرهایمان کتاب های درسی را هم در ساک اعزام گذاشتیم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;روز اعزام به برادر کوچکم می گفتم می روم جبهه و ... فکر می کرد برایش قصه می گویم. روز اعزام باید از راه آهن حرکت می کردیم. نامه ای برای پدر و مادرم نوشتم و هماهنگ کردم سر ساعتی که مطمئن شدم سوار قطار هستم، یک نفر نامه را دم خانه مان ببرد.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;متاسفانه آن روز،حرکت با تاخیر مواجه شد، هر لحظه ممکن بود نامه قبل از حرکت ما به دست پدرم برسد، خیلی لحظات پر اضطرابی بود. بالاخره سوار قطار شدیم و حرکت کردیم .اما باز هر لحظه فکر می کردم، الان بابایم با موتور دارد دنبالمان می آید تا جلویمان بگیرد.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;برای بار اولی که به جبهه اعزام شدیم در گردان سلمان، پادگان "دو کوهه" رفتیم. لشگر حضرت رسول می خواست به خط پدافندی منطقه مهران برود.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;یک دفعه از فضای شهر، وارد فضای جبهه شده بودیم و آمادگی اش را نداشتم. شب اولی که نگهبانی دادم با یک دست لباس معمولی رفتم و آن زمان هم زمستان بود و شب های خیلی سردی داشت. از سوز سرما گریه ام گرفته بود و تمام دستها و ناخن هام یخ زده بود. بعد از آن به خط پدافندی برای عملیات والفجر هشت رفتیم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;*بعد از اینکه نامه بدست خانواده تان رسید چه اتفاقی افتاد؟&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;خوب صددرصد خیلی ناراحت شدند. در عملیات والفجر 8 که زخمی شدم و به پاهایم ترکش خورد، روی هوا هم که بودم فقط به این فکر می کردم چه شکلی به پدرم خبر دهم. اصلا به این فکر نبودم که زخمی شدم، فقط می گفتم: بابام بفهمه منو می کشه.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;فکر می کردم جبهه می آیم و چند سالی سالم می جنگم. اما همان روزهای اول عملیات زخمی شدم. &lt;br /&gt;پدرم آمد بیمارستانی که بستری بودم و من را برد و در بیمارستان ژاندارمری بستری کرد. این خاطره اولین اعزامم بود.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;* بعد از اینکه بی خبر به جنگ رفتید، پدر چه برخوردی داشت؟&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;اولین بار من را در بیمارستان دید و تنها گریه می کرد، وضعیت خوبی نداشتم و تمام رنگ و رویم زرد شده بود، حتی امکان داشت پاهایم را قطع کنند. هم لحظات پراضطرابی بود و هم اینکه مساله من و پدرم تنها به جریان جبهه رفتنم بر نمی گشت. از قبل از اینکه جبهه بروم به خاطر اینکه مسجد می رفتم و یکسری فعالیت ها داشتم اختلافاتمان زیاد بود، خیلی رابطه خوبی نداشتیم. اما آن لحظه ای که بالای سرم در بیمارستان آمد چیزی نگفت و فقط به هم نگاه می کردیم و گریه می کردیم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;*نا گفته های مسعود ده نمکی از دوران جنگ؟&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;یکی از مهم ترین ناگفته هایم از جنگ "اخراجی ها" بود، آدم هایی که در جنگ دیده بودم و با آنها زندگی کرده بودم. شاید چون آنقدر ناگفته بود به همین دلیل اینقدر واکنش برانگیز بود. خیلی ها ناگفته های زیادی از جنگ دارند اما سلیقه ای با آنها برخورد می شود و همه چیز را نمی گویند.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;*کدام یک از صحنه های "اخراجی ها" را از نزدیک تجربه کردید؟&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;بیشتر قسمت هایش همینطور بوده. چون شخصیت هایی را که می شناختم را ساختم. نوع برخوردهایی را که مرتضی با شخصیت اخراجی ها داشت و آن لحظه ای که خودش را تنبیه می کرد و بشین، پاشو می رفت برایم یکی از واقعی ترین صحنه های جنگ بود.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;*در جبهه هم جریان" اخراجی ها" همینطوری بود؟&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;در جنگ نگه داشتن شخصیت های اخراجی ها در گردان باعث دلخوری خیلی ها شده بود. باعث شده بود خود من را دیگر، بعضی ها قبول نداشته باشند.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;*ده نمکی هم جزء " اخراجی ها" ی جنگ بود؟&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;نه من مسوول دسته آنها بودم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;* از جنگ بگو؟&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;به نظرم مهم ترین ویژگی جنگ آدم های جنگ بودند. فضای بچه های جنگ طوری بود که انگار همه آدم ها همدیگر را صد سال می شناسند. آدم ها با یک نگاه یا سلام با هم رفیق می شدند.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;رفاقتی که الان 20 سال که از جنگ می گذرد، هنوز با هم ارتباط دارند. شوخی هایی که با هم می کنند برادر با برادر نمی کند و مهم ترین ویژگی های جنگ که هیچ وقت از خاطرم نمی رود، رفاقت هایش بود.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;من بهترین رفیق هایم را در دوران جنگ از دست دادم. کسانی که بیشترین رابطه محبت و عاطفه را با آنها داشتم. بعد از جنگ هم دیگر این جور آدم ها را ندیدم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;خیلی وقت ها می خواستم امتحان کنم و به آدم ها نزدیک بشوم، گول چهره شان را می خوردم. شاید نمی از دریای عطوفت و معنویت بچه های جنگ را داشته باشند، اما باز آنها نمی شوند. به خاطر همدیگر از جانشان می گذشتند، به جای همدیگر نگهبانی می دادند، به جای همدیگر روی مین می رفتند.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;شاید بشود گفت امروز که بیشتر از 20 سال از آن زمان می گذرد تمام کارهایی که من کردم فقط به خاطر عهدی است که با آنها بستم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;*از نظر شما الان جنگ تمام شده؟&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;امام خمینی (ره) جمله ای دارد که می گوید: جنگ ما جنگ اعتقادات است مرز جغرافیایی نمی شناسد،جنگ ما جنگ حق باطل است، تمام شدنی نیست. جنگ ما جنگ ایمان و رذالت بود.شاید تعبیر" کل یوم عاشورا کل ارض کربلا" همین است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خیلی ها فکر می کنند جنگ امام حسین (ع) جنگ حق با باطل 1400سال پیش بود، اما در هر دوره ای باید دید جز کدام دسته ای. دسته یزید یا حسین (ع)، به تعبیر امام جنگ هنوز تمام نشده، بعد از جنگ یکسری از بچه ها ماه های اول غصه این را می خوردند که دیگر باید عمرشان را به بطالت بگذارنند.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;خیلی ها حتی از جبهه به تهران نمی آمدند. مثل خودم چند ماه منتظر بودیم شاید دوباره جنگ شروع شود. &lt;br /&gt;وقتی چند بار پیام قطع نامه امام خمینی(ره) را شنیدیم که زندگی چیزی جز مبارزه نیست، فقط لباس آدم ها عوض می شود، اسلحه آدم ها عوض می شود،به خانه هایمان برگشتیم. از نظر من هم جنگ تمام نشده بلکه شدت گرفته. تازه جنگ آن موقع خوب بود.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;*تفاوت جنگ امروز با جنگ دیروز؟&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;تفاوت جنگ الان و آن موقع این است که به شهدا، کشته ها و جانبازهای آن موقع، بعدها مدال فتح دادند اما در جنگ امروزی پاتو بگذاری روی مین، تو را هو می کنند.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;در جنگ دیروز دشمن روبرویت بود، اما در جنگ امروز از پشت و رو با هم می خوری. در جنگ دیروز باید خون می دادی، در جنگ امروز باید خون دل بخوری .&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;جنگ دیروز 8 سال بود، اما جنگ امروز20 سال از آن گذشته و معلوم نیست چند سال دیگر هم ادامه پیدا کند. در جنگ دیروز به خاطر بودنت درجه می دادند، امادر جنگ امروز شاید درجه را هم ازت بگیرند.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;*علاوه بر اخراجی های 3 که فیلمنامه اش را می نویسید باز هم می خواهید در رابطه با جنگ فیلم بسازید؟&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;بستگی دارد که ببینم چه حرف جدیدی برای گفتن دارم ، ببینم اگر حرف و قالب جدیدی باشد، این کار را می کنم. حرف برای گفتن زیاد است، اما امکانش هم باید باشد.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;الان ساختن کار جنگی از خود جنگ سخت تر است، امکانات و تجحیزات و چیزهای دیگری که باید فراهم شود، مثل سال های اول بعد از جنگ نیست. هر روز سخت تر می شود.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;داشتن نگاه متفاوت به جنگ هزینه هایی دارد،این هزینه ها، یک جورایی کمر آدم را می شکند، دل آدم را که می شکند هیچ،کمر آدم را هم می شکند.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;*تاثیر گذار ترین صحنه جنگ؟&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;یکی از خاطرات خوبی که در جنگ دارم مربوط به گردان حمزه بود، که بعد از والفجر هشت در این دسته رفتم تعدادی از بازمانده های این دسته زنده مانده بودند و در عملیات کربلای 5 شهید شدند. این دسته به نوعی مدینه فاضله ای بود که آدم دوست داشت کنار این آدم ها بماند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آنقدر آدم های خاصی بودند که در هر عملیات حداقل 10الی 20 نفرشان شهید می شدند.حضورم در آن گروه، جزء بهترین خاطرات زندگی ام است.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;در همه گردان ها کارهای خدماتی که انجام می شد، مثل شستن ظرف ها و لباسها و ...نوبتی بود بعضی از گردان ها اسم آدم هایی که نوبتی کار می کردند را شهردار می گذاشتند. هر روز 2 نفر شهردار بودند. بعضی گردان ها اسمش را خادمین می گذاشتند. می گفتند چون به رزمنده ها خدمت می کند، ثواب می برد. جاهایی دیگر حالت شهردار را نداشت، مثل همین دسته ای که من در آن بودم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;می گفتیم ایثاری کار کردن، می گفتیم خدمت کردن به رزمنده ها نوبتی نباید باشد هر کس توفیق دارد باید کار کند.حتی بعضی وقت ها سر کارکردن دعوا می شد. شب می خوابیدی، صبح پا می شدی می دیدی همه پوتین ها واکس زده شده، همه ظرف ها رو یکی شسته، خیلی فضای عجیبی بود. ما هم دو سه نفر بودیم که در این دسته بخور و بخواب می کردیم. همه کارهایمان را بقیه دارند، انجام می دادند.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;یکی دو ماهی خوردیم و خوابیدیم، بقیه دیدند نه اینجوری نمی شود و ما هم عین خیالمان نیست و راحت طلبیم و قرار نیست عوض شویم و مثل آنها باشیم. جلسه ای گذاشتند و گفتند به خاطر اینکه ثواب به همه نمی رسد، می خواهیم کار را نوبتی کنیم که ما را هم به کار بکشند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ما 3 نفر مخالف بودیم، با خنده می گفتیم نه کسی که اینجا نتواند ایثار کند، در خط مقدم هم نمی تواند. شما چطور می خواهید، این فرهنگ را نابود کنید! همه می خندیدند و می دانستند می خواهیم از زیر کار در برویم که این حرف ها را می زنیم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;یادم می آید که مسوول آن دسته معلم بود و همیشه من را نصیحت می کرد اینقدر شوخی نکن، سعی کن محیط اینجا را مثل همین جا حفظ کنی. به او می گفتم: تو که ماندنی نیستی، همین امروز فرداست که شهید بشی.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;می گفت:خوب؟ می گفتم:" شهید شدی بیا تو خوابم من را ببر، نشانم بده که چی در آن دنیا واقعیت دارد که من هم بیایم مثل شماها حزب اللهی بشوم و مثل شماها عمل کنم."&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;در منطقه پدافند، مهران سال 65 بود همان روز اول ایشان شهید شد و چهلمین روززش طبق قراری که گذاشته بودیم به خوابم آمد. دست من را گرفت و برد این طرف و آن طرف چرخاند، از من یک ده نمکی دیگر ساخت.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;ده نمکی که بعد از آن جایش را گرفت و شد مسوول دسته. یکی مثل خودش. کسی که افرادی مثل اخراجی ها آمدند در دسته اش و همان حرف هایی که او می زد و انجام می داد را انجام می داد.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;*پس یکی از شخصیت های " اخراجی ها" در جنگ بودید؟&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;شاید به این شدت" اخراجی ها" یی که می بینید نبودم اما شوخی های زیاد و یکسری کارهایی که مثل بقیه خیلی خالص باشیم نبودیم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;تعبیری از شهید مطهری در جبهه داشتیم که می گفت: شهادت یک انتخاب است نه یک انتها. واقعا به این رسیده بودیم که یکی از پایه های تکمیل پازل شهادت این است که خودت هم بخواهی.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;یک روز به جایی رسیده بودم که دیگر از لحاظ روحی احساس کردم، باید شهید بشوم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;در محاصره بودیم و وضعیت خیلی سختی بود. یک لحظه خواب دیدم، دارم پرواز می کنم هر چی پرواز می کنم از آخرین حجله که شهید میمندی بود و یک ساعت پیش شهید شده بود، از آن که رد شدم فهمیدم نوبت خودم است. از خواب که بیدار شدم به بچه ها گفتم: پا شوید بروید به یک سنگر دیگر. گفتند چرا؟ گفتم بعداً می فهمید.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;آنها رفتند و من شروع کردم به نوشتن که این آخرین لحظاتی است که من زنده هستم و برای مادر و خانوادم نوشتم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;یک لحظه فقط یک فکر شیطنت آمیز به ذهنم رسید. این که تو اگر شهید شوی، فرمانده این تعداد آدم هستی،اگر اینجا سقوط کند، خط سقوط می کند، شاخ را از دست می دهیم، شاخ را از دست بدهیم، حلبچه را از دست می دهیم. حلبچه را از دست بدهیم،امام (ره) ناراحت می شود، پس بهتره تو زنده بمانی!&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;*حالا واقعا به همین خاطر بود که شهادت را انتخاب نکردید؟&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;نه، در واقع یک جور توجیه و ترس بود، یک جور دنیا طلبی. &lt;br /&gt;توجیهی برای آدم هایی که برای رفتن آماده نیستند. اینها همان چیزهایی است که خیلی ها حاضر نیستند در موردش حرف بزنند.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;ولی من فکر می کنم واقعیت های جنگ را گفتن، همین هاست که آدم احساسات درونی خودش را بگوید. همان لحظه ای که در ذهنم گذشت، من نباید شهید بشوم و باید زنده بمانم، یکدفعه زمین و زمان به هم ریخت. احساس کردم گِل و لای و همه چیز روی سرم ریخت و زمین تکان خورد. چند ثانیه اینطور بود و بعد همه چیز که تمام شد، سرم را آوردم بالا و دیدم هنوز زنده ام.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;بوی سوختگی بدی می آمد نگاه کردم، دیدم یک خمپاره 120خورده بود یک متری بالای سر من و تا کمر فرورفته بود در زمین و منفجر نشده بود.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;فقط علف های دورش داشت می سوخت و این تقریبا آخرین فرصت هایی بود که در جنگ بین انتخاب های رفتن و ماندن داشتم. یکی از آخرین فرصت هایی که بود که از دست دادم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;* آنهایی که ماندند مشکلی داشتند یا اینکه باید یک عده برای نسل های بعد می ماندند؟&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;به هر حال آنهایی که رفتند، خیلی بهتر از آنهایی که ماندند بودند و هر بار در هر عملیات، خدا بچه ها را گلچین می کرد. شاید بشود گفت آدم ها در انتخاب خودشان می توانند در مبارزه بیایند و شهادت را انتخاب کنند. اما بعضی ها راه های سخت تر را انتخاب می کنند، شهادت شاید در یک لحظه انتخاب می افتد و آدم جانش را هم می دهد، اما وقتی جانباز می شوی، یک عمر زخم بستر و دردهای دیگر را می کشی، یا وقتی اسیر بشوی چندین سال می نشینی گوشه اردوگاه و معلوم نیست آخرش چطور شود. کسانی که می مانند امتحان سخت تری می دهند.&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://menhaj313.persianblog.ir/post/375</link>
      <author>رها</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=228742&amp;postID=4587134</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-228742.post-4587134</guid>
      <pubDate>Tue, 18 May 2010 14:32:24 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>یخرجونهم من النور الی الظلمات...</title>
      <description>&lt;p style="text-align: center;"&gt;بازیگر زن مصری که باحجاب شده&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;و بازیگر زن ایرانی که تازه بی حجاب شده!!!&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;تو هم مثل من تاسف می خوری؟!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img style="vertical-align: middle;" src="http://o.imm.io/suL.jpg" alt="" width="467" height="246" /&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://menhaj313.persianblog.ir/post/373</link>
      <author>رها</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=228742&amp;postID=4586925</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-228742.post-4586925</guid>
      <pubDate>Tue, 18 May 2010 13:53:15 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>کنترل جمعیت؛سیاستی صهیونیستی-استعماری</title>
      <description>&lt;p align="justify"&gt;به بهانه سخنان اخیر دکتر احمدی نژاد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یهودشناخت: شجاعت احمدی نژاد ستودنی است. در دنیایی که اگر و اما کردن در مورد بود و نبود و کم و کیف "هولوکاست" به تابویی وحشتناک برای &lt;strong&gt;صاحب منصبان و سیاستمداران&lt;/strong&gt; تبدیل شده بود، او با جسارت تمام این تابو را در هم شکست. پس از شکسته شدن این بت، مطالب مستند و تحقیقی زیادی که ادعای احمدی نژاد را تأیید می کرد در برخی رسانه ها منتشر شد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اخیراً اما احمدی نژاد دست به شکستن&amp;nbsp;بتی دیگر زد:&amp;nbsp;&amp;nbsp;"کنترل جمعیت"&lt;br /&gt;متأسفانه به نظر می آید این بار این تابو به قدری در اذهان نفوذ داشته است که کسی جرأت نکرد پشتوانه های علمی و تحقیقی شکستن آن را بیان کند و صاحب قلمانِ مقلد و جوزده ای که تحلیل هایِ رسمیِ آن طرف آبها را وحی منزل می دانند، میدان را برای تمسخر و تبلیغات منفی علیه احمدی نژاد باز دیدند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مطلبی که در پی می آید &lt;strong&gt;قسمتی&lt;/strong&gt; از مقاله ای است به قلم استاد شمس الدین رحمانی که در آذرماه ۱۳۷۴ در ماهنامه &amp;laquo;نیستان&amp;raquo; با عنوان &amp;laquo;&lt;strong&gt;سیاستهای فرهنگی صهیونیستی در ایران&amp;raquo;&lt;/strong&gt; منتشر شده است. استاد شمس الدین رحمانی نویسنده کتابهای &amp;laquo;جنایت جهانی&amp;raquo;، &amp;laquo;فرهنگ و زبان&amp;raquo;، &amp;laquo;نظام نوین جهانی&amp;raquo;، &amp;laquo;ماهیت سازمان ملل&amp;raquo;، &amp;laquo;تصویر آینده&amp;raquo;، &amp;laquo;لولای سه قاره&amp;raquo;، &amp;laquo;دایره چهارگوش&amp;raquo;، &amp;laquo;۵۵۵&amp;raquo;، و مقالات متعددی هستند که&amp;nbsp;موضوع مشترک همگی،&amp;nbsp;روشنگری در مورد توطئه های یهود و صهیونیسم بین الملل است. ایشان در قسمتی از مقاله مذکور&amp;nbsp;به نقد سیاست کنترل جمعیت پرداخته اند که می تواند تأییدی باشد بر سخنان جدید دکتر احمدی نژاد (پاورقیها از اینجانب است):&lt;br /&gt;***&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;وقتی کشاورزی بر هم خورد و آدمها همه جمع شدند در درون و اطراف شهرها، خانه ها از شکل طبیعی و سنتی و قدیمی، با معماری باحفاظ اسلامی تبدیل می شود به آپارتمان بی حجاب و حرامزاده غربی و غربزده و اوج عالی و زیبایش به صورت برج و مراکز تجاری-مسکونی جلوه می کند. برای تأمین هزینه های این زندگی پرهزینه مصنوعی، باید دلال بازی و بورس بازی و پشت هم اندازی کرد. اما عاقبت این همه جمعیت در شهرها- و همه مصرف کننده، آن هم مصرف کننده های مسرف و رفاه طلب- باعث هزار مشکل و دردسرند. چاره چیست؟ کنترل جمعیت!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما جالب است: یکی از الگوهای پیشرفت و ترقی برای ما ژاپن است! با مساحتی معادل یک سوم ایران و جمعیتی برابر تقریباً سه برابر ایران، یعنی تراکم جمعیت ۹ برابر. واقعاً جمعیت ما زیاد است که باید با کنترل جمعیت کمش کنیم؟(۱)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;لابد می فرمایند ژاپن کجا؟ ما کجا؟ بسیار خوب. اندونزی چطور است؟ با مساحتی کمتر از ایران و با جمعیتی بیش از سه برابر. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چین چطور؟ با مساحت ۷/۵ برابر ایران و با جمعیتی ۲۰ برابر یعنی یک میلیارد و دویست میلیون نفر. در چین برای چهارصد میلیون دانش آموزشان چه می کنند که ما نمی توانیم؟(۲)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دردسرتان ندهم بعید است بتوان کشوری با تنوع آب و هوای ایران یافت و با این همه استعداد کشاورزی. سه منطقه دشت زابل، ترکمن صحرا و دشت مغان را انبار غله ایران می گفته اند. چطور ما امروز از کثرت جمعیت می ترسیم؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;می گویند مدرسه و آب خوردن و بقیه وسائل "رفاهی" را نمی توانیم تأمین کنیم. آیا این عدم توان بخاطر جمعیت است یا به دلیل ناتوانی در برنامه ریزی و مدیریت؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما اکنون بشنویم از ریشه اصلی ترس از ازدیاد جمعیت:&lt;br /&gt;نشریه &amp;laquo;رویدادها...&amp;raquo;ی سپاه در شماره ۸۵ مورخ ۲۳/۷/۷۱ در صفحه ۳۳ می نویسد: :&amp;laquo;ارنویچ من محقق آمریکایی در مقاله ای در واشنگتن تایمز می گوید در ایران میانه رو وجود ندارد و حکومت در پی رسیدن به مقام ابرقدرتی در منطقه است و نیز به دست آوردن سلاح اتمی.&amp;raquo; وی می گوید:&amp;laquo;در کنار این استراتژی، باید جمعیت رو به افزایش ۶۰ میلیونی ایران را در نظر داشت که طی ۲۵ سال آینده دو برابر خواهد شد و قدرت بی نهایت نظامی انسانی را به وجود خواهد آورد.&amp;raquo;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این وحشت آمریکایی را مقایسه کنید با وحشت سردمداران تبلیغات ضدجمعیت در ایران(۳) و خصوصاً دقت کنید که این داخلیها همان &amp;laquo;میانه رو&amp;raquo;هایی هستند که امریکا دوست دارد در این مملکت به قدرت و دولت برسند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;وقتی ما میدان تبلیغات را به دست اینها داده ایم تا وحشت آمریکا از جمعیت مسلمان و انقلابی و آزاده ما را تبدیل کنند به وحشت خود ما از بچه هایمان به خاطر از دست رفتن رفاه و نداشتن مسکن و مدرسه؛ به راستی چقدر سیاستگزاری فرهنگی صهیونیستها را اجرا می کنیم؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این عبارت را هم از نظم نوین جهانی بخوانید: &amp;laquo;در گذشته اگرچه اتحادشوروی مشکلاتی را برای ژاپن و اروپا فراهم ساخته بود، لیکن امروز وظایف جدید بسیاری وجود دارد که تنها با همکاریهای نزدیک اعضای کمیسیون سه جانبه، به عنوان رهبری اقتصاد جهان، می تواند بطور موفقیت آمیزی به وظایف بالا جامه عمل بپوشاند. از جمله اهداف مزبور توجه به تبعات افزایش جمعیت کره خاکی است و ویرانی روزافزون محیط طبیعی که از اولویت بالایی برخوردار است.&amp;raquo;(اطلاعات ضمیمه، دوشنبه ۲۷/۲/۷۲ شماره ۱۹۹۱۰ صفحه۸)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;برای کمیسیون سه جانبه، به عنوان رهبر اقتصاد جهان(۴)، سه میلیارد جمعیت جهان اضافه است-و اخیراً به زبانهای مختلف این نکته را تصریح می کنند- که باید یک جوری از شرشان خلاص شد.(۵) همان سه میلیاردی که ما به آنها مستضعفان جهان می گوییم. همانها که در سراسر جهان امروز، امید و آرزویشان پیروزی اسلام و انقلاب اسلامی است. آن وقت ما به تبعیت از بانک جهانی، اولویت کمیسیون سه جانبه را داریم عملی می کنیم و خیلی هم شادمان و مسرور و مغروریم که در این راه موفق هم می شویم. در حالی که اغلب توجه نمی کنیم که کنترل جمعیت بدون آزادی جنسی و سقط جنین امکان ندارد و هیچ جایی هم موفق نشده است. درس دادن کنترل جمعیت در کلاس چهارم دبیرستانهای دخترانه واقعاً به چه چیزی کمک می کند؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پاورقیهای وبلاگ یهودشناخت بر این مقاله:&lt;br /&gt;ـــــــــــــــ&lt;br /&gt;۱-به عنوان نمونه ای دیگر می توان به کشور فرانسه اشاره کرد که با وسعتی معادل استان خراسان (شمالی، مرکزی و جنوبی) جمعیتی معادل جمعیت ایران دارد.&lt;br /&gt;۲- توجه به این آمار و ارقام از کتاب &amp;laquo;چگونه نیمی دیگر می میرند&amp;raquo;، نوشته سوزان جورج، ترجمه ازکیا حجاران&amp;nbsp;می تواند جالب باشد: در بولیوی تراکم جمعیت، ۵ نفر در هر کیلومتر مربع و در هند ۱۷۲ نفر است ولی در هر دو قحطی وجود دارد. ولی در هلند با تراکم ۳۲۶ نفر در کیلومتر مربع قحطی و گرسنگی وجود ندارد. چین موقعیکه ۵۰۰ میلیون جمعیت داشت قحطی داشت ولی الآن با جمعیت ۲/۱ میلیارد قحطی ندارد.&lt;br /&gt;۳- درست به همین دلیل و به عکس ایران، در فلسطین اشغالی صهیونیستها چنین سیاستهایی را پی می گیرند:&amp;laquo;اساساً پذیرفته شده که هر عائله(یهودی) بایستی حداقل چهار بچه داشته باشد. میزان حق اولاد پرداختی به کارمندان زیاد است و بچه زیاد موجب کاهش انواع و اقسام مالیاتها می شود. حتی کارمندان بازنشسته ای که دارای فرزند بیشتری هستند، حقوق بازنشستگی بیشتری می گیرند.&amp;raquo;(هارون، یحیی، مبانی فراماسونری، ترجمه جعفر سعیدی، مرکز اسناد انقلاب اسلامی، ۱۳۷۶، صفحه ۵۵) و این در شرایطی است که کل سرزمین فلسطین وسعتی به اندازه کوچکترین استان ایران نیز ندارد و در این وسعت کم، تنها ۶میلیون صهیونیست زندگی می کنند.&lt;br /&gt;۴- کمیسیون سه جانبه، تشکیلاتی است پرنفوذ و&amp;nbsp;وابسته به زرسالاران بین المللی که اعضای&amp;nbsp;آن تئوریسینهای&amp;nbsp;اقتصادی از سه قطب اقتصادی آمریکای شمالی، اروپای غربی و ژاپن هستند و برای تداوم و تقویت&amp;nbsp;سلطه اقتصادی&amp;nbsp;سرمایه داری جهانی، برنامه ریزی و سیاستگزاری می کنند. برای مطالعه بیشتر در&amp;nbsp;این مورد&amp;nbsp;می توانید به کتاب دو جلدی &amp;laquo;سه جانبه گرایی&amp;raquo; تألیف هالی اسکلار، ترجمه احمد دوست محمدی رجوع کنید.&amp;nbsp;&lt;br /&gt;۵- به عنوان نمونه ای دیگر به نظر هنری کسینجر، استراتژیست پرنفوذ آمریکایی که یهودی و صهیونیست است اشاره می کنیم: &amp;laquo; همان گونه که کسینجر در یادداشت محرمانه خود به پرزیدنت "فورد" در اکتبر&amp;nbsp; ۱۹۷۳ (که در بیست و ششم ژوئن ۱۹۹۰ در اختیار آرشیو ملی آمریکا قرار گرفت و قابل استفاده برای عموم شد)&amp;nbsp;نوشت وی بر حسب نظریه "مالتوس" که پیش بینی کرده بود غذا برای جمعیت جهان کافی نخواهد بود، کاهش جمعیت جهان سوم را مسأله امنیت "اتازونی" (منظور امپراتوری آمریکا است) به شمار آورده است.&amp;raquo; (گارودی، روژه، "گورکن ها، یک هشدار نوین به زندگان"، علی اکبر کسمایی، انتشارات اطلاعات، ۱۳۷۲، صفحه ۱۴۰ و ۱۴۱)&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://menhaj313.persianblog.ir/post/372</link>
      <author>رها</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=228742&amp;postID=4586768</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-228742.post-4586768</guid>
      <pubDate>Tue, 18 May 2010 13:30:34 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>یه مرد پیدا نمیشه؟!</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;img src="http://www.bloodpassover.com/COVERBLANKGOOD-1SAVE2a.jpg" border="5" alt="جلد کتاب خون پسح" hspace="5" vspace="5" width="205" height="280" align="left" /&gt;&lt;br /&gt;یهودیان تلمودی، یهودیانی که به برکت چند دهه پروپاگاندای رسانه ای، خود را مظلومان همیشه تاریخ و مردمی صلح طلب و انسان دوست جا زده اند، حداقل سه &amp;laquo;دم خروس&amp;raquo; دارند که دروغ بودن &amp;laquo;قسم حضرت عباس&amp;raquo; شان را برملا می کند:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;۱- کتاب تلمود:&amp;nbsp;که&amp;nbsp;مشحون از تعالیم ضد بشری است و یهودیان تلمودی از ترجمه متن کامل و سانسور نشده&amp;nbsp;آن به زبانهایی غیر از عبری و آرامی واهمه دارند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;۲- عید پوریم: که یهودیان در&amp;nbsp;این عید،&amp;nbsp;سالگرد قتل عام&amp;nbsp;۷۷۸۰۰ ایرانی بی گناه، اعم از مرد و زن و کودک را جشن می&amp;nbsp;گیرند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;۳- فطیر خون: نانی که در عید پسح می خورند و در صورت امکان، خمیر آن باید به خون یک کودک&amp;nbsp;مقتول غیریهودی آغشته&amp;nbsp;باشد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&amp;nbsp;کتاب &amp;laquo;تاریخ یهود، آین یهود&amp;raquo; که مفاد ضدبشری تلمود را افشا می کرد،&amp;nbsp;از آنجا که نوشته یک استاد برجسته اسرائیلی و یهودی (اسرائیل شاهاک) بود، ضربه ای سنگین به پاشنه آشیل اول یهودیت تلمودی بود. از این کتاب دو ترجمه به&amp;nbsp;فارسی موجود است: یکی ترجمه &amp;laquo;مجید شریف&amp;raquo; و دیگری ترجمه &amp;laquo;رضا آستانه پرست&amp;raquo;. متاسفانه این کتاب آنطور که شایسته آن است در ایران مورد توجه قرار نگرفت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;افشاگری در مورد ماهیت ضد انسانی عید پوریم نیز چند سالی است که کم و بیش مورد توجه برخی هموطنان قرار گرفته است. هرچند تلاشها&amp;nbsp;برای برملا کردن ماهیت این عید، ناکافی بوده است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما در مورد پاشنه آشیل سوم که شاید ضربه بزدن به آن، کاری ترین ضربه باشد: متاسفانه یهودیت تلمودی به برکت چند دهه تسلط خود بر بزرگترین دستگاههای تبلیغاتی و اطلاع رسانی جهان،&amp;nbsp;موفق شده است مساله&amp;nbsp;&amp;laquo;فطیر خون&amp;raquo; را یک تهمت و شایعه بی اساس جلوه دهد. با این حال مدتی پیش در یک جستجوی اینترنتی متوجه شدم که در سال ۲۰۰۷،&amp;nbsp;کتابی مفصل و مستند به نام &amp;laquo;خون پسح، یهودیان اروپا و آیین قتل&amp;raquo;&amp;nbsp;(&lt;a href="http://www.bloodpassover.com/" target="_blank"&gt;BLOOD PASSOVER The Jews of Europe and Ritual Murder&lt;/a&gt;)&amp;nbsp;منتشر شده است.&amp;nbsp;نسخه اصلی این کتاب، به زبان ایتالیایی است که به انگلیسی هم ترجمه شده است.&amp;nbsp;نکته مهم در مورد کتاب این است&amp;nbsp;که نویسنده آن، &amp;laquo;آریل توآف&amp;raquo; (&lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Ariel_Toaff" target="_blank"&gt;Ariel Toaff&lt;/a&gt;)، استاد دانشگاه اسرائیلی &amp;laquo;بار ایلان&amp;raquo;، یهودی و حاخام زاده است و پدر او زمانی حاخام ارشد شهر رم بوده است! درست به همین دلیل، انتشار این کتاب خشم شدید یهویان تلمودی و صهیونیستها را برانگیخت و آنها را به تهدید جانی و اعمال فشار بر آریل توآف واداشت. تا جاییکه او را به پس گرفتن حرفش و خارج کردن کتابش از چرخه انتشار کشاندند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;امیدوارم یک مرد پیدا شود و ترتیب ترجمه و انتشار این کتاب را به زبان فارسی بدهد. باید تا می توان ماهیت واقعی یهودیت تلمودی&amp;nbsp;را افشا کرد. یهودیتی که&amp;nbsp;با سلطه بر سینما و شبکه های تلویزیونی غرب، مروج برهنگی و&amp;nbsp;هرج و مرج جنسی است و جوان از همه جا بی خبرِ&amp;nbsp;مسلمان و شرقی را مجذوب آرمانشهر آزادی جنسی کرده است.&amp;nbsp;باید تا می توان به نوجوان و جوان هموطنمان فهماند که منادیانِ آرمانشهر آزادی جنسی، همان کسانی هستند که به خون او تشنه اند.&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://menhaj313.persianblog.ir/post/371</link>
      <author>رها</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=228742&amp;postID=4586728</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-228742.post-4586728</guid>
      <pubDate>Tue, 18 May 2010 13:15:47 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>پرونده قطور مهدی هاشمی</title>
      <description>&lt;div class="oneNewsTitle"&gt;ماجرای لب&amp;zwnj;گشودن مهدی هاشمی درباره جنایاتش و نامه ری&amp;zwnj;شهری به منتظری&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;strong&gt;محمد شاکری&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;strong&gt;فصل ششم: کشف جنایاتی هولناک&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;مهدی هاشمی با مصاحبه ای که انجام داد، همه اتهامات خود را به استثنای &amp;laquo;قتل و آدم ربایی پس از پیروزی انقلاب&amp;raquo; پذیرفت. اما در این مورد به هیچ وجه حاضر به همکاری نبود. دلایل و قرائن اطلاعاتی، وقوع چنین جرمی را تایید می کرد و در صورت اثبات آن، می توانست چهره واقعی مخوف جنایتکارانی را که خود را در پشت قائم مقام رهبری پنهان کرده بودند، آشکار کند. در واقع مهدی هاشمی با همه توان، تلاش می کرد که با اظهارات خود در مورد سایر اتهامات مربوط به پیش از پیروزی انقلاب اسلامی، وزارت اطلاعات را فریب دهد تا جنایات پس از پیروزی انقلاب، در بوته ابهام بماند و این همان نکته ای بود که امام خمینی(ره) با فراست الهی، از چگونگی اظهاراتش دریافته بود.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;strong&gt;دیدار وزیر اطلاعات با مهدی هاشمی&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;مهدی هاشمی از بازجوی خود تقاضا می کند تا با وزیر اطلاعات دیداری داشته باشد. هدف او از این دیدار این بود که وی را قانع کند که همه گفتنی ها را گفته و دیگر سخنی برای گفتن ندارد. وی در این دیدار به وزیر اطلاعات می گوید: "شما در ملاقات قبلی، به من وعده داده بودید که اگر مسائلی را که دارم بگویم، به من کمک می کنید تا از این وضع نجات پیدا کنم. ولی خبری نشده است. تا کی این وضع باید ادامه پیدا کند؟"&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;بقیه در ادامه مطلب-بسیار مفصل&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: justify;"&gt;آقای ری شهری در پاسخ می گوید: "وعده من مشروط به بیان همه نادرستی ها بود، ولی تو هنوز در مورد چند موضوع، مانند قتل، آدم ربایی، ارتباط با بیگانگان و... سکوت کرده ای! ما مدارکی در اختیار داریم که دست کم، آگاهی تو از ماجرای ناپدید شدن حشمت و فرزندانش را اثبات می کند. تو باید آنچه را می دانی، بگویی... و در ادامه به نکته ای اشاره کردم که ناخودآگاه ضمیر خود را آشکار کرد. گفتم: وقتی حضرت امام، نوار مصاحبه شما و گریه و ندبه انتهای آن را ملاحظه کردند، فرمودند: &amp;laquo;فریب نخورید. او دروغ می گوید&amp;raquo;.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;به اینجا که رسیدم، چهره اش به شدت دگرگون شد و با اضطراب پرسید: &amp;laquo;امام فرموده: دروغ می گه؟&amp;raquo;.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;گفتم: &amp;laquo;بله&amp;raquo;.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;اینجا بود که رازهای درونی او ناخودآگاه در چهره اش اشکار شد و من احساس کردم که مطالبی در دل دارد که نمی خواهد بیان کند... لذا کمی او را نصیحت کردم."&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;بعد از این دیدار مهدی هاشمی در حالی که آمادگی پیدا می کند تا بخشی از حقایق را بگوید ولی باز هم مقاومت می کند و چیزی نمی گوید.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;strong&gt;امداد الهی در کشف رویدادی هولناک&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;جریان بازجویی از مهدی هاشمی مجددا به بن بست کشیده می شود که عنایت الهی به کمک وزارت اطلاعات می آید و پرده از راز رویدادی هولناک و جان خراش برمی دارد:&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;روزی یکی از مامورین، متوجه رفتار غیرعادی مهدی هاشمی هنگام استفاده از دستشویی شد. او متوجه شد که مهدی هاشمی، چیزی را در سوراخی که زیر دستشویی بود قرار داد. آن، نامه ای کوتاه بود که در تکه کاغذی، خطاب به رضا مرادی (یکی از متهمان این پرونده و از عوامل اصلی مهدی هاشمی در جریان قتل و آدم ربایی) نوشته شده بود.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;کشف این رابطه و آگاهی از مفاد آن نامه و نامه های بعدی، بهترین سرنخ برای حل معمای مهدی هاشمی و فجایع او شد. مکاتبات این دو مدتی ادامه داشت. موضوع اصلی این ارتباط، تبادل اطلاعات درباره بازجویی، موارد اعتراف شده، موارد مکتوم، دعوت به سکوت در موارد افشا نشده و جلوگیری از احساس تنهایی بود. این اوراق، به تدریج زیاد شدند و پرونده نسبتا قطوری از آنها تشکیل شد.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;strong&gt;بخشی از مکاتبات مرموز&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;اینک به بخشی از مکاتبات مرموزی که پرده از ماجرایی هولناک برداشت، توجه فرمایید. گفتنی است که طرف خطاب در این نامه ها رضا مرادی است:&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;* این یک خبر خوش احتمالی است؛ زیرا چند احتمال وجود دارد: یکی اینکه واقعا فریب خورده باشند و حرفهایمان را باور کرده باشند. دیگر اینکه چون من به آیت الله منتظری خبر داده ام که دارند مرا شکنجه می کنند، بعید نیست آقا اقدام کرده باشند و احتمال هم هست که یک دام باشد. در هر صورت، روحیه ام امروز خیلی خوب است و جبران مطالبی که در نامه صبح برایت نوشته بودم کرد. هرچند جنابعالی خیلی اطلاعاتی برخورد کرده بودید، ولی ما لای سبیل گذاشتیم و یک آدرس ناقصی که داشتیم، دادیم به رفیقمان تا ببینیم چه می شود.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;در مورد رفیق قد بلند، شماره اطاقش، پهلوی همان جایی است که قبلا شما بودید و من یک نامه برایش فرستاده ام تا مفصل جریاناتی که از او خواستند را بنویسد. نمی دانم قلم دارد یا نه. حالا چون روابطمان با بازجو خوب شده، من تقاضا کرده ام مرا به جای سابقم برگردانند. اگر موافقت کردند و شرفیاب خدمت شما شدیم، ارتباطات سهل و آسان می شود.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;** به من گفته اند تکنویس راجع به بچه های سپاه بکنم، مانند شورای فرماندهی و امثال شماها و از امشب، من باید انحرافات شماها را بنویسم!. اگر یکدستی زدند، وحشت نکن. من مسائلی از قبیل نزاع فلاورجان، پادگان میمه، مسئله اختلاف با سپاه اصفهان و این قبیل مسائل را برای تو می نویسم. هر مسئله ای داری، به اضافه پاسخ سوالات، امشب بنویس بگذار. من بعد از نیمه شب برمی دارم. همین که امانت را گذاردی، چند تا سرفه بلند بکن. من بر می&amp;zwnj;دارم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;***من دو راه را پیشنهاد کرده ام. گفته ام هر کس از بچه های سپاه و محافظین، هر چه روی من اعتراف کند، می پذیرم و کتبا امضا می کنم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;راه دوم، این است که این بچه های سپاه را بیاورند پیش من تا روی آنان اعمال فشار کنم، اگر اطلاعی دارند از آنها دربیاورم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;ممکن است فردا یا پس فردا من درخواست کنم با تو روبرو شوم. اگر می توانی یک راه انحرافی بتراشی خوب است و من تو را قسمت می دهم و خیلی شلوغ می کنم و تو بالاخره بگویی و یک راه انحرافی خوبی جلو آنان بگذاری. من به تو می گویم هر انحرافی از من سراغ داری بگو. اگر به تو چیزی گفته ام، دستوری داده ام بگو و مواظب باش حرف حسابی نزنی؛ زیرا ضبط مخفی می گذارند که ببینند ما با هم چه می گوییم. در صحبت ها خیلی مراقب باش. حالا امشب فکر کن و در جوابی که امشب باید به من بدهی، نظریه نهایی ات را اعلام کن.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;سوال دیگرم این است که: چند قبضه اسلحه ای که دست بچه ها بود، مثل محمد اسماعیل و حسین و غلامحسین و... چیست؟ آیا احتمال نمی دهی که ابراهیمی چیزی گفته باشد؟ سوال دیگر اینکه حبیب الله و مرتضی و ابراهیمی توی کدام اطاق ها هستند؟&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;باز سفارش می کنم در تماس گرفتن ها مراقب باش. مامورین روی تو حساس شده اند و من می ترسم که فردا گزارش کنند و تو را از اینجا بردارند. بیخودی سرکشی نکن. هر وقت مناسب باشد، من با سرفه اعلام موقعیت خواهم کرد؛ ولی در سایر مواقع به سیم برق نگاه کن.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;تحولات قابل پیش بینی است. باید جسور باشید... در خاتمه، چند نکته را در نظر داشته باش:&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;1-حالا که م-ح بعضی مطالب را راجع به من گفته، تو باید چه سیاستی در پیش بگیری و من چگونه برخورد کنم؟&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;2-مواظب باش واسطه، لو نرود که موقعیت خیلی حساس است.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;3-از آقای امید، هر چه خبر و تحلیل دارد بگیر برایمان بفرست.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;جواب را همین امروز منتظرم. فراموش نکن تا به خواست خدا قضیه خیلی خراب نشده، یک چاره ای بیندیشیم. توضیح اینکه راجع به اسلحه ها می گفت: " زنم اطلاع دارد که کجاست" و باید یک طوری به او خبر داد تا جابجا کند. اما خود این جناب، روحیه اش متزلزل بود. هنوز چیزی نگفته راجع به "ش" ولی روحیه اش خیلی خراب بود. خدا رحم کند.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;در مورد آن مسئله سه نفری نیز چیزی نگفته ام و خیلی روی من فشار آورده اند و دارند می آورند و نباید شل آمد. استقامت کن حل می شود. من احتمال می دهم اسماعیل ابراهیمی، راجع به پادگان میمه، چیزهایی گفته باشد.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;حالا برادر عزیز، صادقانه مسائل زیر را پاسخ بده:&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;1- از تو چه می خواهند و تو چه گفتی؟&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;2- چه مسائلی لو رفته است؟&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;3- چه افرادی فراری هستند؟&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;4- از بچه های محل، چه کسانی دستگیر شده اند؟&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;5- از محافظین ما، چه کسی دستگیر شده؟ آقا مرتضی را می دانم ولی بقیه را نمی دانم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;در خاتمه، مواظب باش! این بازجو ها خیلی زرنگ اند. بپا فریب نخوری. صحنه بازی می کنند. ارفاق می کنند. دروغ می گویند تا تو را به حرف زدن درآورند. گول نخور. از تو خواهش می کنم به محض خواندن نامه، جواب مفصل بنویس و کنار درب چسبیده به دیوار سمت چپ، پایین در بگذار تا از نظریات تو مطلع گردم. وقتی جواب نامه را دادی، باز برایت نامه می نویسم و همان جا می گذارم: دستشوئی سمت راست.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;**** پسر حاج برات! این چه بازی است که در آوردی؟ چرا جواب نمی دهی؟ چه اشکالی دارد؟ به من بگو تا چاره جویی کنیم. چرا خاموش شده ای؟ کجا رفت آن رفاقت ها و زرنگی ها؟ قوی باش. باز سفارش می کنم اینها چیزی از جریانات نمی دانند؛ ولی از روی زرنگی،حقه بازی می کنند. ولی وقتی محکم ایستادی حل می شود، الا اینکه خودت چیزی گفته باشی. مدتی به من می گفتند " رضا همه چیز را گفته"، می گفتم " خوب، اگر گفته، به من چه کار دارید؟" آن وقت رها کردند. به فرض اینکه چیزی هم گفته باشی.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;این مکاتبات مبهم و مرموز نشان می داد که مهدی هاشمی و رضا مرادی حداقل از ماجرای قتل و آدم ربایی اطلاع دارند. با دستور وزیر اطلاعات، اطلاعات موجود از ارتباطات و مکاتبات پنهانی میان مهدی هاشمی و رضا مرادی به مهدی هاشمی ارائه شد. وقتی که ماجرای مکاتبات پنهانی به مهدی هاشمی عرضه شد، وی مبهوت و منفعل گشت اما همچنان با لجاجت و سماجت از افشای حقیقت سرپیچی کرد و اتهامات را نپذیرفت. بر این مبنا، قاضی پرونده، مهدی هاشمی را برای نخستین بار در طول بازجویی، محکوم به هفتاد ضربه شلاق می کند.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;strong&gt;کشف ماجرایی هولناک&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;مهدی هاشمی، پیش از اجرای کامل حکم، برای افشای حقیقت، اعلام آمادگی کرد. لذا از اجرای بقیه حکم خودداری شد. وی به بازگویی مطالبی درباره آدم ربایی و قتل، از هنگام اخذ تصمیم در مورد حشمت و فرزندانش تا ربودن و قتل او، پرداخت. با کمک او، رضا مرادی به حرف آمد و اطلاعات و اقدامات و نقش خود را در این جنایت روشن کرد. او توضیح داد که چگونه به دستور مهدی هاشمی و به همراهی و همکاری فردی به نام محمد کاظم زاده، پس از تعقیب و مراقبت و زیر نظر گرفتن رفت و آمد های حشمت و فرزندانش، آنان را ربودند و به قتل رساندند.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;ماموران وزارت اطلاعات، بر اساس دانسته های جدید، برای دستگیری کاظم زاده و نیز کشف جنازه های افراد مقتول، به اصفهان رفتند؛ ولی به سبب عدم کشف اجساد، به تهران بازگشتند و رضا مرادی را برای تعیین محل دقیق دفن اجساد به همراه بردند. در این سفر کاظم زاده دستگیر و یک انبار اسلحه از منزل او کشف شد؛ اما جنازه ها پیدا نشدند. محل دقیق دفن اجساد را تنها کاظم زاده می دانست و او نیز حاضر نبود در این مورد حرفی بزند.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;پس از تلاش های فراوان، صحبت های طولانی ماموران وزارت خانه با او و روبرو شدن وی با مهدی هاشمی و در میان آمدن اعترافات و صحبت های دیگر او، سرانجام کاظم زاده هم برید و به همدستی خود در ربودن و قتل حشمت و فرزندانش اعتراف کرد. او گفت که جنازه ها را در قنات متروکه ای، در گوشه ای از باغ خود انداخته و روی آن را با لودر هموار کرده است. با حضور وی، محل مورد نظر کنده شد و جستجو برای یافتن اجساد کشته ها آغاز شد. پس از اندکی، جنازه ها که حاکی از کشته شدن صاحبانشان به گونه ای فجیع بودند، از درون خاک بیرون کشیده شدند.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;strong&gt;کشف مخفیگاه اسلحه و مهمات در اطراف اصفهان&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;در بازجویی از رضا مرادی معلوم شد که وی تعداد قابل ملاحظه ای اسلحه و لوازم آن را در باغی در اطراف اصفهان پنهان کرده است که برخی از آنها به شرح زیر است:&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;1- کلاشینک 67 قبضه&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;2- ژ3، 10 قبضه&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;3- برنو، 1 قبضه&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;4- ام پی 40، 2 قبضه&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;5- مسلسل برتا، 9 قبضه&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;6- تفنگ شکاری دوربین دار، 1 قبضه&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;7- کلت هیکر آلمانی، 8 قبضه&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;8- کلت برتا، 7 قبضه&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;9- کلت استار، 13 قبضه&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;10- بی سیم دستی، 1 عدد&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;و......&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;کشف مخفیگاه سلاح در منزل کاظم زاده&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;در بازجویی از کاظم زاده مشخص شد که وی نیز مقدار قابل توجهی سلاح و لوازم آن را در منزل خود جاسازی و مخفی کرده است. برخی از سلاح ها و مهمات مکشوفه بدین شرح اند:&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;1- کلاشینکف، 39 قبضه&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;2- ژ3، 29 قبضه&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;3- آر پی جی، 7 قبضه&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;4- تیربار کلاشینکف، 2 قبضه&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;5- تفنگ 21، 4 قبضه&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;6- مسلسل برنو سبک نمونه، 1 قبضه&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;7- ام پی 40، 5 قبضه&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;8- تفنگ کارابین، 2 قبضه&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;9- سیمینوف، 1 قبضه&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;10- مسلسل CMS، 1 قبضه&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;11- تیربار MBS، 1 قبضه&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;12- مسلسل برتا، 2 قبضه&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;13- خمپاره 60 و 80، 2 عدد&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;و.......&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;strong&gt;ماجرای آدم ربایی و قتل از زبان مهدی هاشمی و همدستانش&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;متن مصاحبه مهدی هاشمی، کاظم زاده و رضا مرادی در خصوص چگونگی ربودن و قتل عباسقلی حشمت و دو تن از فرزندانش &amp;ndash; که از رسانه ها منتشر شد- بدین شرح است:&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;س: ابتدا خودتان را معرفی کنید.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;ج: 1. من سید مهدی هاشمی، فرزند مرحوم سید محمد&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;2. رضا مرادی، فرزند براتعلی&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;3. محمد کاظم زاده، فرزند حسن&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;س: آقای هاشمی انگیزه خود را در مورد این عمل توضیح دهید.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;ج: در سال 63 از طرق مختلفی، گزارش به من رسید که عباسقلی حشمت و عده ای از عوامل وی، دور هم جمع شده و طرح ترور مرا ریخته اند و ما مشاهده کردیم که آنها، اقدامات عملی خود را هم شروع کرده اند. وقتی منزل مسکونی من در قم تحت تعقیب بود و شواهد بر این بود که تصمیم آنها جدی است، پیغامی فرستادم برای رضا مرادی و گفتم این توطئه است و محور آن، عباسقلی حشمت است و باید کشته شود، که این کار توسط رضا مرادی و محمد کاظم زاده اجرا شد.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;س: آقای رضا مرادی! نحوه تصمیم گیری و اقدامات خودتان بعد از پیغام آقای هاشمی را توضیح دهید.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;ج: همانطور که برادرم آقای هاشمی گفتند، در اوائل سال 64، پیغام به من رسید که عباسقلی حشمت، قصد ترور آقای هاشمی را دارند و من هم موضوع را با برادرم، آقای کاظم زاده، در میان گذاشتم و گفتم:" عباسقلی حشمت، طرح ترور آقای هاشمی را دارند و ما وظیفه داریم او را ترور کنیم" و برادرمان کاظم زاده مامور رسیدگی شد که رفت و آمد آنها را کنترل کند. راه باغ ایشان شناسایی شد. یک روز گفت: "امروز، عباسقلی حشمت به باغ خود رفته است" فلذا ما هم با ماشین شخصی خود &amp;ndash; که یک پیکان قرمز است- به باغ روبروی آنها رفتیم و مخفی شدیم و موقعی که عباسقلی و دو پسرش با تویوتا می خواستند به منزلشان بروند، در بین راه، یک جای خلوتی جلوی آنها پیچیدیم و با اسلحه هایی که در اختیار داشتیم (من یک کلت داشتم و برادر کاظم زاده یک کلاشینکف)، با تهدید آنها را سوار کردیم و چادری که برای ماشین تهیه کرده بودم، روی سرشان کشیدیم و نزدیک غروب رفتیم در باغ محمد کاظم زاده و آنها را در فاصله 25-30 متری از هم جدا نشانده، با پارچه چشم های آنها را بستیم تا اینکه مطمئن شدیم کسی ما را تعقیب نکرده و هوا هم تاریک شده. قطئه طنابی برادرمان کاظم زاده تهیه کرده بود؛ آن را به گردن عباسقلی حشمت انداخته، دو نفری آن را آن قدر کشیدیم تا خفه شد و بعد سراغ همایون رفتیم و بعد سراغ سعید و بعد از اینکه کارمان تمام شد، اول همایون را به داخل قنات انداختیم. برگشتیم، سعید را به همان جا بردیم و بعد عباسقلی را به همان شکل، پهلوی همان دو نفر انداختیم و به وسیله بیلی روی آنها خاک پوشاندیم و ساعت یازده شب، به منزل برگشتیم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;س: آقای محمد کاظم زاده! شما بفرمایید علت اینکه دو فرزند عباسقلی را کشتید چه بود؟&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;ج: ما ابتدا نمی خواستیم آنها را بکشیم، بعد ترسیدیم ما را لو بدهند. به خاطر اینکه ترسیدیم لومان بدهند، به ناچار، این کار را کردیم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;س: آقای هاشمی! علت اینکه از بازگو نمودن این مورد خودداری می کردید را بفرمایید.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;ج: بی گناهی دو فرزند عباسقلی حشمت، احساس تلخی در من بوجود آورده بود. این احساس عمیق در من سایه افکنده بود و من احساس می کردم دو فرزند او، واقعا بی گناه هستند و این عمل محکوم بوده و من فکر می کردم اگر بگویم مسائل را، پرونده من سنگین تر می شود. مجموعا مرا از گفتن حقایق باز داشت.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;س: جای این سوال باقی است که بفرمایید گفتید عباسقلی حشمت، قصد ترور شما را داشت. آیا صرف اطلاع از این نوع می تواند مجوز قتل باشد؟&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;ج: هرگز در اسلام، صرف اطلاع از یک جریان، نمی تواند مجوز باشد و اسلام، قصاص قبل از جنایت را محکوم می داند. من این پیغام را در یک حالت خشم و عصبانیت که بر من حاکم بود، از فرط تعقیب ها و مراقبت ها که از من می شد، هیچ چاره ای نداشتم. من مرعوب شدم و این پیغام را فرستادم برای آقای مرادی.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;در مورد سلاح های کشف شده مهدی هاشمی گفت:&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;این سلاح ها متعلق به سپاه پاسداران انقلاب اسلامی است و به محض جدایی و انحلال واحد نهضت ها در سپاه، ما و مرتبطین با ما این سلاح ها را از سپاه خارج کرده و آنها را در نقاط مختلف مخفی کردیم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;س: آقای رضا مرادی! تعدادی از این سلاح ها توسط شما جاسازی شده بود. توضیح دهید.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;ج: بعد از انحلال واحد نهضت های سپاه پاسداران انقلاب اسلامی و دفتر آن در اصفهان، تعدادی سلاح و مهمات، زیر نظر برادرم هاشمی، در منزلی مخفی شده بود و در سال 65، پیغامی از طرف آقای هاشمی به من رسید که آن اسلحه ها را جا به جا نمایید و به دنبال آن پیغام، به اتفاق یکی از دوستان، شبانه به اصفهان رفته، در منزلی که اسلحه ها در آنجا مخفی شده بود، آنها را بیرون آورده، با یک وانت نیسان شبانه به قهدریجان آورده، در منزل خودم جاسازی کردیم تا اینکه آقای هاشمی و تعدادی از بچه ها دستگیر شدند. من احساس کردم در این رابطه ها، مرا هم دستگیر می کنند و اسلحه ها را در منزل خودم، در قهدریجان، زیر علوفه ها مخفی کردم و بعد از آن انتقال دادم به اطراف قهدریجان، به باغی، و در زیر خاک مخفی کردم و روی آنها را پوشاندم تا اینکه بعد از دستگیری، اعتراف کردم و آدرس اسلحه ها و مهمات را دادم به برادران و آنها هم رفتند پیدا کردند.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;س: خوب، آقای محمد کاظم زاده! بفرمایید اسلحه هایی که در منزل خود جا به جا کرده اید از کجا آورده اید و در چه زمانی؟&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;ج: در واحد نهضت های سپاه کار می کردم و بعد از انحلال آن، زیر نظر آقای هاشمی، به قهدریجان برده و در زیر زمین، مخفی کردم تا اینکه بعد از دستگیری، محل آنها را فاش کردم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;س: آقای هاشمی! در خاتمه اگر مطلبی دارید بفرمایید.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;ج: ما وقتی تعمق می کنیم در اعمال و رفتار گذشته، به حالت لغزش و انحرافی که سراسر وجود ما را گرفته بود پی می بریم. ما باید از خود این سوال را می کردیم که اگر عباسقلی حشمت در توطئه ای علیه من متهم است، دو فرزند بی گناه وی چه تقصیری دارند؟ چرا کشته شدند؟ ما باید این سوال را می کردیم. کشتن دو انسان بی گناه، با چه معیار و ضابطه ای منطبق است؟ و با کدام موازین اسلامی و انسانی منطبق است؟ و اینها گوشه ای از انحرافی بود که بر وجود ما سایه افکنده بود.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;strong&gt;نامه ای دیگر به آقای منتظری پس از روشن شدن اتهامات مهدی هاشمی&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;آقای ری شهری وزیر اطلاعات وقت در این باره می نویسد: پس از پخش اعترافات مهدی هاشمی، چند بار از آقای فلاحیان خواستم که به ملاقات ایشان (منتظری) بروند. با تاسف، نتیجه ارزیابی از نظرهای ایشان، حاکی از عدم تاثیر واقعیت های عریان و صریح بر بنیان اعتماد کاذب او به جریان مهدی هاشمی و برادرش بود. مسائلی مانند جنایات مهدی هاشمی و همفکرانش، هوشیاری و محبت و بزرگواری حضرت امام ره، اخلاص و قاطعیت وزارت اطلاعات در اطاعت از امام و... مورد توجه جدی آقای منتظری قرار نگرفت و ایشان همچنان در فضای مسموم حاکم بر اندیشه های خود به سر می برد. واقعیت ها نشان می داد که آقای منتظری، همچنان حرف های مستند و مستدل ما را نپذیرفته است... به هر حال به این امید که اعترافات روشن مهدی هاشمی و همدستانش و مهم تر، ملاحظه صحنه های جان خراش باقی مانده جنازه های ربوده شدگان از سیمای جمهوری اسلامی، زمینه را برای اثر گذاری نامه اینجانب به آقای منتظری فراهم کرده باشد، دست به قلم بردم و نامه ذیل را برای ایشان نوشتم: (قسمت هایی از نامه ایشان)&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;بسمه تعالی&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;حضرت آیت الله منتظری دامت برکاته&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;سلام علیکم&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;خدا را شاکریم که در حکومتی زندگی می کنیم که رهبری آن، با بصیرت الهی، حق را آنگونه که باید تشخیص می دهد و در اجرای آن، ملاحظه هیچ چیز و هیچ کس را نمی کند.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;خدا را سپاس که به این بنده ضعیف منت نهاد و او را وسیله ای قرار داد که با پرده برداری از خطرناک ترین خط انحرافی، عملا پاسخگوی نامه یا نامه هایی باشد که درخشان ترین چهره های الهی در عصر حاضر را در پس ابر ابهام، لا اقل نزد عده ای ساده اندیش فرو می برد. و او را سپاس که توانایی داد از جو سازی ها وحشت نکنم و در اجرای فرمان رهبری قاطع باشم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;و بعد در تاریخ 6/8/1365 نامه ای به حضورتان ارسال نمودم که متاسفانه با بی اعتنایی روبرو شد و آن همه خیرخواهی و پیشنهادهایی که به مصلحت شما و جامعه اسلامی بود، با سکوت، پاسخ داده شد. هرچند که بالاخره برخی از پیشنهادها نه برای عمل به پیشنهاد &amp;ndash; که دیگر خیلی دیر بود &amp;ndash; بلکه ظاهرا به حکم اجبار مورد عمل قرار گرفت.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;مقارن ارسال نامه فوق الذکر، نوشته ای از جناب عالی توسط آقای مشکینی به دست بنده رسید که لازم بود آن را پاسخ بدهم که تاکنون موفق نشدم و شاید مصلحت چنین بود که لااقل قسمتی از آن نامه نیاز به پاسخ نداشته باشد یا پاسخ آن آسان تر باشد.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;نوشته اید: " اولا دستور امام &amp;ndash; مد ظله العالی- مبنی بر رسیدگی به کارهای آقای سید مهدی هاشمی، نیاز به بازداشت وسیع با وضع زننده و تند &amp;ndash; که خاطره بد ساواک را در اذهان تجدید می کرد &amp;ndash; نداشت".&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;1- آیا تشخیص اینکه بازداشت باید وسیع باشد یا غیر وسیع، با کیست؟ با بنده یا با جناب عالی که به خودم فرمودید که: "سید مهدی با ما هم پیاله بود و من به او اعتماد دارم و شما هم در مورد او شک نکن"؟ منظور اینکه اگر تشخیص جناب عالی ملاک بود، حتی دستگیری مهدی هم خلاف بود و اگر تشخیص ما ملاک باشد، برای کشف جرم، آن هم مجرمی با آن پیچیدگی، لازم است کلیه افرادی که به نحوی با او در ارتباط اند دستگیر شوند.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;2- در نامه ای که خدمتتان فرستادم، پیشنهاد کردم: " فردی که از خط مهدی هاشمی نباشد و قدری هم تعهد و تقوا داشته باشد را مامور نمایید درباره آنچه نوشته اید، تحقیق کند...". چرا نپذیرفتید تا اگر ماموری خطا کرده و متهم را با وضع زننده ای دستگیر کرده، مجازات شود و اگر ثابت نشد، سربازان گمنام امام ولی عصر &amp;ndash; روحی له الفداء &amp;ndash; را به ساواکی های زمان شاه، تشبیه نفرمایید؟&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;نوشته اید: " ثانیا، من به جناب عالی گفتم و به حضرت امام &amp;ndash;مدظله &amp;ndash; هم نوشتم و هم گفتم که نهضت های رهایی بخش اسلامی، خوب یا بد، به دستور من و زیر نظر من بوده است. مزاحمت اشخاص دیگر برای احضار آنان به خاطر آن، خلاف شرع است".&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;ظاهرا این بند، دیگر نیازی به پاسخ نداشته باشد. اگر با آن همه گفته و نوشته این جانب و دیگران، قانع نشدید که دستگیری مهدی هاشمی و مرتبطین با او، در رابطه با مسائل نهضت ها نیست، حتما فیلم دل خراش جسدهای حشمت و فرزندانش &amp;ndash; که به گفته قاتلین بی گناه بودند، و با امکانات و پوشش نهضت ها به قتل رسیدند &amp;ndash; شما را قانع کرده است که این دستگیری ها هدف دیگری تعقیب می کرد.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;نوشته اید: " ثالثا، عمل به دستور امام &amp;ndash; مد ظله العالی &amp;ndash; مبنی بر رسیدگی، لازم، ولی هتک حیثیت اشخاص قبل از رسیدگی و ثبوت در دادگاه اسلامی و پخش آن، خلاف شرع بین است و با حکومت عدل اسلامی سازگار نیست".&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;ظاهرا منظور شما، کسب تکلیف بنده از حضرت امام و پاسخ ایشان و انتشار این سوال و پاسخ در رسانه هاست. چون در آن تاریخ هنوز فیلم اعترافات مهدی هاشمی پخش نشده بود؛ ولی پس از پخش فیلم، شنیدم که آن را هم به عنوان خلاف شرع، محکوم کرده اید. بنده درباره اصل این فتوا و اینکه نشر پاسخ امام به سوال اینجانب و یا پخش فیلم اعترافات مهدی، خلاف شرع هست یا نیست، حرفی ندارم و اینکه اگر این کارها خلاف شرع است، چرا تاکنون جنابعالی به این محکمی، با آن برخورد نکرده اید هم اعتراضی نمی کنم؛ ولی در دفاع از آنچه انجام شده، باید عرض کنم که لابد توجه دارید که نظر امام، بدون اجازه او پخش نمی شود و فیلم اعترافات هم با نظر امام پخش شده. لابد نظر حضرت امام با جناب عالی فرق دارد. بنابراین شما شما نمی توانید مسئولین را، متهم به ارتکاب خلاف شرع بین نمایید. اکنون سوال اینجانب این است که آیا کسب تکلیف از امام و نشر آن به خاطر مقابله با جوسازی هایی که هواداران مهدی هاشمی، با کمک تعطیل ملاقات های جنابعالی می کردند و مانع از اقدامات قاطع بود، و پخش فیلم اعترافات مهدی، به خاطر هتک حیثیتی که از او و هم پرونده هایش شده، خلاف شرع بین است، ولی هتک حیثیت کسانی که می خواستند به اتهامات آنها رسیدگی کنند، و تشبیه نمودن آنها به ساواکی های زمان شاه و تعطیل نمودن ملاقات ها برای حمایت از آنها در مقابل دستور قاطع امام بر رسیدگی، موافق شرع بین است؟! و موافق است با حکومت عدل اسلامی؟!....&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;نوشته اید: " رابعا، بر حسب اطلاع از بعضی از منابع موثق، مسائل مهم تری در پشت این صحنه وجود دارد و محتمل است جناب عالی، وجه المصالحه شده باشید و در امور مهمه، احتمال هم منجز است. مواظب مسئولیت شرعی خود باشید".&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;نمی دانم آن منبع موثق کیست و آیا اعتماد شما به او، همانند اعتماد به مهدی هاشمی است یا بیشتر یا کمتر؛ ولی تصور می کنم هر که هست، از همان خط است. استاد بزرگوار! برای اینجانب از همان ابتدا مشخص بود که چه می کنم و دقیقا به حول قوه الهی، بر مرز شرع حرکت می نمایم. شما هم علی القاعده باید حالا دیگر متوجه شده باشید که بر خلاف آنچه تصور می فرمودید در رابطه با دستگیری مهدی، نه خطی عمل شده و نه مسئله ای جز جنایت ها و خیانت ها ی آنها پشت پرده بوده و نه کسی بنده را وجه المصالحه قرار داده است....&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;از ایمان و عطوفت و علاقه جناب عالی به حق و عدل انتظار می رفت که با ملاحظه فیلم تکان دهنده اعترافات مهدی هاشمی و جسدهای جان خراش، برادرانی را که در این زمینه تلاش کرده اند بخواهید و از آنها تقدیر کنید؛ ولی نه تنها چنین نشد، که با کمال تاسف به من خبر دادند موضع شما نسبت به وزارت اطلاعات، همان موضع گذشته است و همین امر باعث شد که در نوشتن این نامه تعجیل کنم، شاید خداوند اثری در این نوشته ها قرار دهد و حضرت عالی که ذخیره حوزه و امید این انقلاب هستید، به خاطر این افراد منحرف و خطرناک، بیش از این صدمه نبینید.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;استاد بزرگوار! اگر آنچه نقل می شود واقیت ندارد، و شما هنوز متوجه اشتباه خود در مورد مهدی نشده اید، که حرفی برای زدن نیست؛ ولی اگر متوجه اشتباه خود شده اید، لااقل احتمال بدهیدکه در مورد آقای سید هادی هم اشتباه کنید، در مورد دیگران نیز اشتباه کنید، در قضاوت خود در مورد وزارت اطلاعات هم اشتباه کنید و در آینده متوجه اشتباه خود شوید؛ ولی خدا کند وقتی متوجه شوید که قابل جبران باشد. من در رابطه با این جریان، مکرر یاد نامه ابن عربی به فخر رازی می افتم که نوشت: " شنیده ام که یکی از دوستانت در حضور جمع، تو را گریان یافته. وقتی علت می پرسند، گفته ای: &amp;laquo; مسئله ای را که سی سال به آن معتقد بوده ام،امروز برایم ثابت شده که اعتقادم درست نبوده. گریه ام برای آن نیست که چرا سی سال اشتباه فهمیده ام، گریه ام برای این است که می ترسم رای کنونی هم، چون اعتقاد گذشته، پس از مدتی بطلانش ثابت گردد...&amp;raquo; ".&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;استاد بزرگوار! جریانی که پیش آمد سخت تلخ بود؛ ولی برای شما، در این تلخی نعمتی بزرگ از خدای تعالی نهفته بود. نعمت کشف اشتباهی بزرگ، نعمت متزلزل شدن اعتماد به عنصری بی باک و خطرناک که در سِمَتِ مسئول نهضت های آزادی بخش، آن همه پول و امکانات در اختیار داشت و در سایه این اعتماد، صدها قبضه سلاح سبک و نیمه سنگین و ده ها هزار تیر فشنگ و مواد منفجره و پودر سرطانزا، در زیرزمین ها و خانه های تیمی، در جهت اهداف شوم خود، جاسازی و مخفی کرده بود و خدا می داند چقدر از مخالفین خود را، مانند حشمت و فرزندانش، بی سر و صدا و مخفی نابود کرده است؛ ولی به جای سپاس این نعمت و تشکر از کسانی که وسیله این عنایت الهی بوده اند و این جانی خطرناک را از شما جدا کرده اند، متاسفانه، آنگونه که جناب فلاحیان از برخورد جناب عالی نقل می کند، هنوز سر موضع اول هستید و انتقاد می کنید که چرا بنده در مصاحبه گفته ام: " امام از وضع مدارس نگران بوده است" یا چرا آقای سید هادی هاشمی، با موافقت کتبی امام، تبعید شده است و امثال این امور. تاسف می خورم که هر کس آقا هادی و مهدی را می شناسد و از جمله، مسئولین رده اول کشور، می دانند که مهدی و هادی یکی هستند؛ بلکه راس فتنه ها هادی است وبودن وی در کنار شما خطرناک است و به همین جهت، حضرت امام با تبعید وی موافقت فرمود؛ ولی شما نمی دانید و اصرار می کنید به قم بازگردد و حتی در سمت تنظیم کننده پیام ها و سخنرانی های جناب عالی.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;و در پایان، چند پیشنهاد دارم و امیدوارم که مانند پیشنهادهای قبلی، مورد بی مهری قرار نگیرد و کار به قیامت نیفتد.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;1- نظر خود را در رابطه با این جریان، با دیده اتهام، مورد بازنگری و دقت قرار دهید و در موضعگیری، با امام و افراد متعهد و متقی و خط شناس مشورت کنید.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;2- مرتبطین با مهدی هاشمی هنوز در دفتر شما هستند و هنوز این خط، به طور کامل از دفتر شما ریشه کن نشده. برای خدا و شادی دل امام و مردم شهید داده و همه کسانی که دلشان برای آینده این انقلاب می تپد، شخصا برای پاک سازی این خط از بیت شریف خود اقدام کنید. اگر تصمیم گرفتید، اسامی این افراد خدمتتان ارسال خواهد شد.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;3- برادرانی را که در رابطه با کشف این جریان خطرناک تلاش کرده اند را بخواهید و حضورا از آنها تقدیر کنید و دستور دهید تشکر شما از رسانه ها پخش شود که این عمل، به سود شما و اسلام و جامعه اسلامی است.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;محمد ری شهری 10/1/66&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;آقای ری شهری در ادامه می نویسد:" این نامه که نسخه ای از آن را برای حضرت امام نیز ارسال کردم، توسط آقای فلاحیان، حضورا، تقدیم آقای منتظری شد. اما ایشان، دقایقی پس از دریافت نامه، ما را شدیدا مورد حمله قرار داد که چرا فیلم جنازه حشمت و فرزندانش را از تلویزیون پخش کردید؟ این چه کاری بود؟ با این کار، شما آنان (مقتولین) را مظلوم و حزب اللهی معرفی کردید و عده ای حزب اللهی را منزوی نمودید..."&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;لازم به ذکر است که هادی هاشمی (برادر مهدی هاشمی و داماد منتظری) در بخشی از اتهامات برادرش سهیم و در مواردی متهم اصلی بود. او پس از دستگیری برادرش نیز مرتکب جرایمی از جمله شرکت در تهیه و توزیع اعلامیه های کذب بر ضد مسئولان شد. با این همه چون هادی هاشمی داماد و رئیس دفتر منتظری بود، در صورت دستگیری هادی هاشمی، واکنش تند منتظری قطعی به نظر می رسید.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;strong&gt;کشف خانه تیمی متعلق به مهدی هاشمی&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;در تاریخ 20/6/1365 خانه تیمی متعلق به مهدی هاشمی کشف می&amp;zwnj;شود. برخی از اقلام غیرقانونی این خانه تیمی عبارت بودند از:&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;1- مواد T.N.T جاسازی شده در گز اصفهان، یک کیلوگرم&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;2- مواد منفجره خرج مین 280 گرم&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;3- مواد اولیه برای ساخت مواد منفجره، یک کیلوگرم&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;4- ترکیبات اسیدی برای ساخت مواد منفجره، چند شیشه و بسته&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;5- چاشنی انفجاری الکتریکی، یک کارتن حاوی پنجاه عدد&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;6- انواع تله های انفجاری، در یک کارتن کوچک&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;7- پودر اکلیلی سرطانزا، یک بسته در حدود یک کیلو گرم&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;8- سیانور کشنده، یک قوطی بزرگ&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;9- اسلحه و انواع خشاب اسلحه به همراه فشنگ آنها به تعداد زیاد&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;10-خودنویس که در آن مواد منفجره جاسازی شده است، سه عدد&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;11-کفش مردانه که جهت جاسازی مواد منفجره آماده شده است&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;12-بولتن های سری، خیلی محرمانه و محرمانه ادارات و نهادهای انقلابی به تعداد زیاد&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;13- سند سری مربوط به وضع مالی دولت&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;14-امکانات برای جعل گذرنامه و اسناد&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;15- و...&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;مسئول این خانه تیمی بعد از بازداشت دردفاع از خود می گوید: &amp;laquo;وسایل موجود در منزل، متعلق به نهضت های آزادی بخش است که زیر نظر مهدی هاشمی با حکم آیت&amp;zwnj;الله منتظری فعالیت می کند. بعضی از این اموال از بودجه ای که آیت&amp;zwnj;الله منتظری به همین منظور اختصاص داده اند، تهیه شده و بعضی دیگر از واحد نهضت های سپاه پاسداران به این مکان منتقل شده است.&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;strong&gt;واکنش قاطع امام(ره) در خصوص این پرونده&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;"او مجرم است. باید مجازات شود. بلکه همه کسانی که در این مورد مرتکب خلاف شده اند، مثل مهدی هاشمی، باید دستگیر شوند."&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;strong&gt;محاکمه مهدی هاشمی&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;مراحل تکمیل پرونده مهدی هاشمی سپری شد و در تاریخ 19/4/66 محاکمه وی در دادگاه ویژه روحانیت آغاز شد.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;strong&gt;گزیده ای از کیفرخواست&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;بسم الله الرحمن الرحیم&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;ریاست محترم دادگاه ویژه روحانیت&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;در این پرونده، آقای مهدی هاشمی، فرزند سیدمحمد... متهم است به &amp;laquo;محاربه، افساد، ایجاد فتنه، رعب و وحشت در بین مردم&amp;raquo; از طریق ذیل:&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;1- سازماندهی و رهبری گروه های ترور و آدم ربایی، قبل و بعد از انقلاب.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;2- تلاش در تأسیس و اداره سپاه خودمختار و مستقل لنجان سفلی و تغذیه تدارکاتی و تسلیحاتی آن و ایجاد درگیری با کمیته انقلاب اسلامی محل که منجر به کشته و زخمی شدن ده ها نفر گردید.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;3- خارج کردن بیش از 280 قبضه سلاح و مهمات و اموال بسیاری از سپاه پاسداران انقلاب اسلامی و جاسازی و اختفای آنها.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;4- ایجاد شبکه نفوذ در ارگان ها و ادارات مختلف و سرقت اسناد و مدارک طبقه بندی شده و کسب اخبار و اطلاعات.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;5- به انحراف کشاندن جوانان و تشکل و سازماندهی افراد مسأله دار و افراطی و اخراجی از ارگان ها و نهادهای انقلاب اسلامی&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;6- تلاش در تضعیف رهبری انقلاب و قائم مقام رهبری و ایجاد اختلاف و تفرقه بین مسئولین.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;7- ایجاد سو ظن و بدبینی نسبت به مسئولین و نظام جمهوری اسلامی به وسیله نشر اکاذیب و افترا و تهمت در قالب اطلاعیه و شب نامه های بی نام و نشان و با عناوین و امضاهای جعلی.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;8- مخالفت و اقدام علیه سیاست های خارجی جمهوری اسلامی که منجر به اختلال در روابط و مناسبات خارجی کشور شده است، که از عواقب آن کشته شدن صدها نفر بر اثر درگیری های نظامی بوده است.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;شرح دلایل و مستندات اتهامات (در این جا تنها به شرح بند اول و ششم می پردازیم و علاقه مندان می توانند شرح باقی موارد را در کتاب سنجه انصاف ملاحظه نمایند):&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;1-سازماندهی و رهبری متعدد گروه های ترور و آدم ربایی، قبل و بعد از انقلاب&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;از قبل از انقلاب، قتل ها و جنایات مرموزی در منطقه قهدریجان و اصفهان و حوالی اتفاق افتاده و هر کدام به نحوی به مهدی هاشمی و گروهش منتسب می باشد؛ ولیکن آنچه که بر اساس محتویات پرونده و اقاریر و اعترافات صریح شخص وی توسط گروه او صورت گرفته است، به شرح زیر می باشد:&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;الف) قتل های قبل از انقلاب به ترتیب وقوع حادثه:&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;1. قتل جهان سلطان آقایی: متهم در صفحه 205 جلد 2 پرونده پس از تشریح فساد اخلاقی وی اعتراف می نماید: &amp;laquo;من افرادی را مأمور می کردم و همین که احساس خطر جدی کردم، به دوستانی که آنان نیز مُصِر بر جلوگیری از این مفاسد بودند گفتم شرعا قلع و قمع این فساد بلاشکال است&amp;raquo;.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;2. قتل رمضان مهدی زاده: متهم در صفحات 211 و 212 جلد 2 پرونده چنین اقرار می نماید که: &amp;laquo;من گفتم سنت نهی از منکر اسلامی را زنده کنیم. آن گاه روایت امام باقر را برای آنان ترجمه کردم و گفتم طبق روایت، توسل به خشونت، هنگامی که سایر راه ها به بن بست رسید مجاز است و تصمیم آنان برای این اقدام قطعی شد&amp;raquo;. در صفحه 205 جلد 2 پرونده اظهار می دارد: &amp;laquo;به بعضی از دوستان گفتم اگر توان داشته باشید از نظر شرعی معدوم ساختن او بلا اشکال است&amp;raquo;.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;3. قتل شیخ قنبرعلی صفرزاده: متهم در صفحه 732 جلد 5 پرونده در خصوص همین قتل می گوید: &amp;laquo;من گفتم او را تمام کنید یعنی نابودش کنید و آنها پس از مدتی تعقیب و مراقبت او را از بین بردند&amp;raquo;. متهم در صفحه 616 نیز اعتراف مشابهی دارد.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;4. قتل سید ابوالحسن موسوی شمس آبادی: متهم تا مدتی نقش خویش را در قتل فوق تکذیب نموده و تحلیل می نماید که بیگانگان و دست های مرموز آنان است که با پیش کشیدن قتل شمس آبادی و نسبت دادن آن به وی با توجه به قرابتی که با آیت الله العظمی منتظری دارد قصد زیر سئوال بردن معظم له را دارد (صفحات 70-67 پرونده) در صفحه 91 پرونده می گوید: &amp;laquo;از آن جا که در محضر عدل الهی و دادگاه اخروی، ارزشی بیش از محاکم دنیوی قائلم، خدا را گواه می گیرم که قبل از حوادث مزبور کوچک ترین اطلاعی از آن نداشتم&amp;raquo;.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;در صفحات 731 و 732 پرونده جریان را این گونه توضیح می دهد: &amp;laquo;آقای جعفرزاده و شفیع زاده، به حسب فطرت اسمی و مبارزاتی، خود را برای عملیات بر ضد ساواکی ها و عوامل رژیم، آماده ساخته بودند و با من به مشورت پرداخته بودند. من این انحراف را در آنان دامن زدم که فعلا خطر آخوندهایی که یا ساکتند یا هوادار رژیمند بیشتر است و از جمله آنان مرحوم شمس آبادی را به عنوان محور تعیین کردند. گفتم به دلایلی نابودی ایشان ارجحیت دارد. آنان اول مخالفت می کردند بعدا من اطلاعات و دلایل خودم را به طور قوی برای آنان تشریح ساختم و آنان را به لزوم انجام قتل معتقد ساختم و آنان نیز دو نفره برای این کار برنامه ریزی کردند. بعدا محمداسماعیل ابراهیمی را همدست خودشان ساختند و او از من پرسید: "اشکالی ندارد؟" گفتم: "نه، بلا اشکال است". بعدا از لحاظ وسیله نقلیه در مضیقه بودند. به محمد ایمانیان تلفن کردم که یک ماشین در اختیارشان بگذارد.&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;ب) قتل های بعد از انقلاب&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;1. قتل مهندس امیر عباس بحرینیان: متهم ابتدا در صفحه 97 پرونده اظهار می دارد: &amp;laquo;اطلاعات من از حادثه مزبور، یک سلسله مسموعات بیش نیست... گفته می شد برخی از برادران سپاه و دادستانی، در رابطه با قتل بحرینیان دستگیر شدند که یکی دو نفرشان از اعضای سپاه لنجان سفلی بودند که یکی از آنها حسین جعفرزاده است&amp;raquo;...&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;نهایتا در صفحه 733 جلد پنجم پرونده، نقش خویش را به طور واضح تشریح نموده و می گوید: &amp;laquo;به هنگام اوج گیری اختلافات سپاه و کمیته در اصفهان که به صورت یک ماجرای عمومی درآمده بود، من یک شب در راه دزفول به جعفرزاده گفتم: "مهندس بحرینیان در این اختلاف محور اصلی است و اگر او زده شود، ماجرا تمام خواهد شد". او نیز همین عقیده را داشت. به او گفتم برو اصفهان با دوستان دیگر نیز همکاری کنید و ترتیب زدن او را بدهید". او رفته بود با حسن ساطع و حسن ساطع نیز با آقای امید، که حاکم شرع اصفهان بود، مقدمات را فراهم کرده بود و توسط چند نفر که دو نفرشان به نام مهدی زاده و جعفرزاده -که عضو واحد اطلاعات سپاه لنجان بودند- قتل بحرینیان را انجام داده بودند&amp;raquo;.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;2 و 3 و 4. قتل عباسقلی حشمت و دو فرزندش به نام های همایون و سعید: قبل از انقلاب، منزل نامبرده مورد حمله مسلحانه قرار می گیرد و به آن تیراندازی می شود؛ ولی کسی کشته نمی شود. متهم ابتدا خود را بی اطلاع از آنچه به دستور خودش صورت پذیرفته قلمداد می نماید و می گوید: &amp;laquo;من از کم و کیف آنچه قبل از انقلاب اتفاق افتاده خبر ندارم&amp;raquo; ولی با شنیدن اعترافات ضبط شده یکی از متهمین به نام اسماعیل ابراهیمی مبنی بر دخالت و اطلاع نامبرده، اظهار می دارد: &amp;laquo;من در یکی دو جلسه به دوستان گفته بودم که از قرار اطلاع، منزل آقای حشمت مرکز افراد خوش گذران و لاابالی و به هر حال، یک منکر اجتماعی است و باید در فکر کاری باشید&amp;raquo;. و بالاخره در صفحه 606 جلد چهارم پرونده، حمله به مقر عباسقلی حشمت و تیراندازی به آن را از جمله اقدامات قبل از انقلاب بر می شمرد.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;پس از انقلاب، متهم با عواملش باز در صدد ضربه زدن به حشمتی ها بر می آیند. متهم در صفحه 535 چنین بیان می کند: &amp;laquo;در این رابطه پس از یک سلسله اخباری که به من رسیده بود که او قصد ترور مرا دارد، و چند بار از قرار نقل محافظینم تعقیب هایی صورت گرفته بود، به غلامرضا مرادی گفتم: "برو با رضا مرادی و دوستان دیگر جلسه کنید و ترتیب نابودی عباسقلی را بدهید؛ زیرا او علاوه بر اینکه آدم فاسدی است، فعلا پشتوانه منافقین محلی گشته است". غلامرضا نیز پیغام را برد و رضا مرادی و محمد کاظم زاده قتل را انجام دادند&amp;raquo;.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;مرادی در صفحه 785 جلد پنجم پرونده اظهار می دارد: "در اوائل سال 64 بود که توسط آقای هاشمی، پیغامی برای ما رسید که عباسقلی حشمت با چند نفر دیگر، قصد ترور آقای هاشمی را دارند و گفت که ما باید قبل از اینکه آنها موفق به ترور آقای هاشمی بشوند، زودتر دست به اقدام بزنیم و عباسقلی حشمت را ترور کنیم". سپس در ادامه اعترافات، چگونگی ربودن و انجام قتل عباسقلی حشمت و دو فرزندش را، با همکاری محمد کاظم زاده تشریح می نماید که مشروح آن، در کیفر خواست صادره علیه نامبردگان آمده است.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;ریاست محترم دادگاه!&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;علاوه بر قتل های مذکور -که متهم به آنها اعتراف نموده- موارد عدیده ای از درگیری های خونین و ضرب و جرح و غارت و تصرفات عدوانی اموال و اراضی در منطقه انجام گرفته است و همگی منتسب به او و ایادی وی می باشد که متهم، در صفحات 606 و 607 پرونده، به نمونه هایی از آنها اشاره نموده است. متهم با ارتکاب چنین جنایات و جرایمی است که می تواند منطقه را به صورت قلعه تسخیر شده درآورد و آن&amp;zwnj;چنان جوی از ارعاب و وحشت در منطقه حاکم و امنیت اجتماعی را سلب نماید که حتی پس از ماه&amp;zwnj;ها که از دستگیری نامبرده و ایادیش می گذرد، ذره ای از ترس و وحشت مردم کاسته نگردیده و از خوف آنکه عوارض و عواقب نامعلومی متوجه آنان گردد، از ادای هرگونه شهادت و بیان اجحافاتی که بر آنها وارد شده خودداری می نمایند.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;بند ششم: تلاش در تضعیف رهبری انقلاب و قائم مقام رهبری و ایجاد اختلاف و تفرقه بین مسئولین. در این رابطه، نخست دیدگاه های متهم نسبت به مقام معظم رهبری انقلاب ذکر می گردد. سپس اقدامات و تلاش های بیهوده وی در تضعیف قائم مقام رهبری و ایجاد اختلاف و تفرقه بین مسئولین بیان می گردد.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;الف) متهم در صفحه 305 جلد دوم پرونده اظهار می دارد: &amp;laquo;اعتماد زیادی که به امام داشتم، در طول زمان در اثر حوادث سیاسی و فعل و انفعالات تدریجا کم شد&amp;raquo;. و در صفحه 754 جلد پنجم پرونده می گوید: &amp;laquo;فکر می کردم در مسئولین کشور یک جریان دارد شکل می گیرد. اولا به موقعیت کلی انقلاب و جنگ توجه نمی کردم و من در عالم خود و خط و ربط خودم بودم. کاری به انقلاب و جنگ نداشتم. می گفتم حضرت امام دارد تدریجا اشراف خود را بر اوضاع کشور از دست می دهد&amp;raquo;.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;و در صفحه 180 جلد اول پرونده اظهار می دارد: &amp;laquo;در این اواخر چنین پنداری در من بوجود آمده بود که -العیاذ بالله- معظم له توسط سه نفر کانالیزه شده اند و تنها از مجاری مزبور مسائل کشور را حل و فصل می نمایند&amp;raquo;.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;ب) اقدامات و تلاش&amp;zwnj;های بیهوده متهم در تضعیف قائم مقام رهبری و ایجاد اختلاف بین مسئولین:&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;متهم با تعدادی از همفکران، با دلسوز نشان دادن خویش نسبت به اسلام و انقلاب، خود را به دفتر فقیه عالی قدر نزدیک کرده و از موقعیت حاصله در جهت پوشانیدن نقاط ضعف و اهداف شیطانی، حداکثر سوء استفاده را می نموده اند. متهم در این زمینه در صفحه 756 پرونده اظهار می دارد: &amp;laquo;عوامل نفسانی و ذهنی مرا به اینجا کشاند که دفتر فقیه عالی قدر را به عنوان یک پایگاه برای اهداف خودم انتخاب کنم&amp;raquo;. و نیز در صفحه 330 نیز می گوید: &amp;laquo;از طرفی بودن شخص اخوی در مسئولیت دفتر، عاملی بود که مرا و هر فرد دیگری را که در شرایط من بود، تشویق به همکاری با دفتر می کرد&amp;raquo;.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;متهم در صفحه 739 چنین می گوید: &amp;laquo;یکی از گناهان اصلی من این بود که نقاط ضعف فکری و عملی خود را که از قبل و بعد از انقلاب داشتم، با حضرت آیت الله منتظری مطرح نساختم تا یا زمینه اصلاح من فراهم شود و یا حداقل این همه به من اعتماد نکنند؛ بلکه در هر مسئله سعی می کردم در حضور ایشان، خود را مظلوم جلوه داده و ترحم و حمایت ایشان را به خود جلب کنم&amp;raquo;...&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;متهم در صفحه 740 جلد پنجم پرونده اظهار می دارد: &amp;laquo;از یک سال قبل از بازداشتم، رفت و آمد مسئولین محترم جمهوری اسلامی خدمت آقا شروع شد و همه آنان نسبت به سوابق من قبل از انقلاب و نقاط ضعف بعد از انقلاب، خدمت آقا صحبت هایی را مطرح می ساختند، از قبیل رابطه با ساواک، جمع کردن نیروهای تندرو، داشتن اسلحه و مهمات، جریان آقای شمس آبادی و... این روند چندین ماه به طول انجامید و حضرت آیت الله منتظری همچنان در مقابل صحبت های آنان مقاومت می کردند. من از اخبار رفت و آمد ها توسط اخوی که در جلسات آنان حضور داشت، مطلع می شدم و سعی نمودم با نوشتن گزارشاتی خدمت آقا، تحلیل هایی غلط و انحرافی را در جهت جلب نظر ایشان به خودم و انتقاد از مسئولین کشوری و این که منشا این بدگویی ها، حسد آنان و ناراحتی ایشان از من است و... القا کنم تا بلکه نظر حمایت معظم له از خود را تقویت کرده باشم. اخوی نیز سهم موثری داشت و او نیز همین تحلیل ها را حضورا با آقا مطرح می ساخت&amp;raquo;.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;متهم در صفحه 741 جلد پنجم پرونده چنین اظهار می دارد: &amp;laquo;...شرمنده ام که بگویم ما در آن روزها به خاطر توهم شیطانی که داشتم -که حضرت امام نیز در این خط بازی ها وارد شده و تحت تاسیر مسئولین قرار گرفته- سعی می کردیم حتی الامکان موضع فقیه عالی قدر، چیزی بر خلاف موضع حضرت امام باشد&amp;raquo;...&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;ریاست محترم دادگاه!&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;با توجه به دلایل و مستندات کیفرخواست، روشن شد متهم با سازماندهی و رهبری گروه های ترور و آدم ربایی، کشتن افراد قبل و بعد از انقلاب، انباشتن سلاح و مهمات، ایجاد شبکه نفوذ در نهادها و ارگان های مختلف، سرقت اسناد و جمع آوری اخبار طبقه بندی شده و ایجاد تشکیلات (به اصطلاح حزب الله) و سازماندهی افراد مسئله دار و انحرافی، در صدد کسب قدرت و رسیدن به حاکمیت و جایگزینی تشکیلات جدید در راستای افکار انحرافی خویش و با فتنه انگیزی و ایجاد رعب و وحشت در جمهوری اسلامی، سبب بروز اختلالاتی خطرناک در نظام جمهوری اسلامی گردیده است، علی هذا با عنایت به مراتب فوق و با توجه به:&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;1.اقاریر و اعترافات صریح متهم؛&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;2.اقاریر و اعترافات سایر متهمین؛&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;3.مصاحبه انجام شده توسط متهم؛&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;4.صورت مجالس کشف سلاح و مهمات و گزارشات مصور مربوط به آن ؛&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;5.گزارش مصور ویدئویی کشف اجساد مقتولین؛&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;6.طومار و گزارشات مردمی مندرج در پرونده؛&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;7.اعلامیه ها، مهر ها، وسائل جعل اسناد و مدارک سرقت شده منعکس در پرونده؛&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;8.سایر محتویات پرونده؛&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;9. و به استناد ماده 199 قانون مجازات اسلامی، قانون حدود و قصاص و مواد 10، 12،20،21، 34، 35، 86، 87، 88، 140، 141 قانون مجازات اسلامی تعزیرات، مجرمیت نامبرده محرز و مسلم است و از مصادیق بارز محارب و مفسد فی الارض می باشد. از آن دادگاه محترم تقاضای مجازات وی را طبق موازین شرعی و قانونی دارم. ضمنا در مورد سایر متهمین و مرتبطین وی، پرونده هایی مجزا تشکیل و در دادگاه جداگانه ای مطرح خواهد شد.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;دادستان دادسرای ویژه روحانیت&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;علی فلاحیان&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://menhaj313.persianblog.ir/post/370</link>
      <author>رها</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=228742&amp;postID=4451895</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-228742.post-4451895</guid>
      <pubDate>Fri, 16 Apr 2010 18:47:58 GMT</pubDate>
    </item>
  </channel>
</rss>
