خورشید هر روز طلوع می کند و غروب
زمین در مداری ثابت حرکت می کند
ستارگان همچون چراغ هایی نورانی آسمان را مزین می کنند
انسان از آب پدید می آید
بزرگ می شود و می میرد
زنبور خانه می سازد و عنکوبت هم
آیا نمی بینند... آیا نمی اندیشند... آیا نمی فهمند... !؟
هم می بینند، هم می آندیشند و هم می فهمند
اما...
کسی چه می داند شاید اگر روزی قدرتی را شیفته باشیم...
و ثروتی را اندوخته باشیم...
ما هم نبینیم، نیاندیشیم و نفهمیم
مگر طلحه و زبیر کم آدمهایی بودند
و مگر تاریخ امثال آنها را کم دیده است
هنوز یادم هست که مردی ادعا می کرد برای بازگشت به مسیر امام به صحنه آمده است...
آیا او نمی فهمید چه می گوید؟ یا حالا نمی فهمد چه می کند؟
نه!!! خوب می فهمد!
قصه قصه نان است و نرخ روزش، همین!
پ ن
1- افسوس که دشمن دنبال آب گل آلودیست برای ماهی گیری...