فرقه ها:بهائیت و اسرائیل

مئیر عزری که نام کامل او " ربی مئیر عزری " است در دوم مارس 1۹۲۳ میلادی، ۱۱ اسفند ۱۳۰۲ شمسی از " صیون " و " خانم حنا " در محلة یهودیان شهر اصفهان، به دنیا آمد. پدرش از نخستین شاگردان مدرسه " آلیانس " بود، که توسط یهودیان فرانسوی، در اصفهان برپا شده بود. او هنگام تولد مئیر، کارمند ادارة مالیه دارایی اصفهان بود. صیون که تربیت شده دستگاههای اطلاعاتی انگلستان بود، به مقتضای مأموریت، پس از چندی ادارة مالیه را رها کرد و معلمی فرزندان فرمانده بریگارد قزاق را در اصفهان برعهده گرفت و پس از مدتی، به دانشکده افسری رفت و درجه سلطانی سروانی گرفت و به همکاری با فرانسویاندر ژاندارمری پرداخت. او زمانی هم مترجم " آرمیتاژ اسمیت " نماینده انگلستان در وزارت اقتصاد شد. او که از زمان حضور آرمیتاژ در میان بختیاریها در خصوص مسئله نفت، با وی دوستی کرده بود، مصطفی فاتح، همکلاس و همکار دیرینش را به انگلیسیها معرفی کرد.
مئیر عزری در این باره می نویسد:

پدرم، شادروان فاتح را با سر سیدنی (آرمیتاژ) و مستر فلی آشنا کرده بود و این آشناییها در داد و ستدهای نفتی میان ایران و اسرائیل، سرانجام سودمند افتاد. 2

پدر مئیر عزری که چون دیگر هم کیشان خود، در کار عتیقه جات و خروج آن از کشور فعالیت داشت و از این رهگذر سرمایهایی نیز به هم زده بود، پس از پایان مأموریت هایش دراصفهان، و هم زمان با خاتمه جنگ جهانی دوم به تهران آمد و پس از چندی، در حدود ۹ - ۱۳۲۸، به سرزمین اشغالی فلسطین مهاجرت کرد و در آنجا ماندگار شد.

مئیر عزری که در چنین خانواده ا ی، پرورش یافته بود، با تحصیل در دبیرستانهای " آلیانس " یهودی فرانسوی و " ادب " انگلیسی در ۱۳۲۲ دیپلم گرفت و از همان زمان به ترغیب و تشویق یهودیان برای مهاجرت به سرزمین اشغالی فلسطین پرداخت. وی در خصوص انگیزه این فعالیتها می گوید: «رشته نیرومند صیون دوستی، در اندرونم مانند هر یهودی دیگری از پیشینیانم آغازیده، در خانواده ام پرورش یافته و شیره جانم شده بود.» ۳

مئیر عزری نیز پس از مهاجرت خانواده اش به اسرائیل، به آنها ملحق شد و چندی در فعالیتهای مختلف حزبی و غیرحزبی مشغول بود. با تثبیت قدرت حکومت پهلوی و جا به جایی آمریکا و انگلیس، به ایران بازگشت، تا با بهره گیری از شناخت گسترده اش نسبت به فرهنگ و آداب و رسوم مردم ایران به مأموریتهای پنهانی خویش مشغول گردد. مئیر عزری از سال ۱۳۳۷تا ۱۳۵۲ در ایران، هر آنچه خواست، کرد و پس از آن به اسرائیل بازگشت تا ضمن فعالیتهای متعددش، در وزارت دارایی، مشاور ویژة مسائل نفتی با ایران باشد.

مئیرعزری، پس از پیروزی انقلاب اسلامی یادداشتهای خود را از فعالیتهای دوران حضورش درایران منتشر کرد و در طلیعة آن نوشت:

ناچارم از گشودن پاره ا ی نکته ها چشم بپوشم، زیرا گمان می کنم زمان برخی فاش گوییها هنوز فرا نرسیده است.

دیگر اینکه برخی دستگاههای دولتی و دستگاههای امور امنیتی[اسرائیل] بهتر می بینند بر پاره ای رویدادها، سرپوش نهند که به ناچار بخشهای ارزشمندی از این نوشته، خود به خود ناگفته می ماند.۴

ربی مئیر عزری در بخش بیست و پنجم یادداشتهایش به موضوع «بهاییها و اسرائیل» می پردازد.

از آنجا که این فرقه یکی از بازوان اصلی صهیونیست در ایران بوده است، عزری با سرپوش نهادن به بسیاری از مسائل، ضمن جانبداری از این فرقه، به برخی ارتباطات دوجانبه نیز اشاراتی دارد که جالب توجه است:

ایران زادگاه کیش بهائیت است که چند میلیون تن در جهان پیرو دارد[!] میرزا علی محمد، پیشوای این کیش در سال ۱۸۴۴ میلادی در شهر شیراز چشم به جهان گشود و پیروانش او را باب (دروازه) نامیدند. شیعیان آنان را بی دین (کافر) می خوانند، همان گونه که میسیحیان، یحیی تعمید دهنده را بشارت دهندة آمدن عیسی مسیح می نامند، باب نیز خود را دروازه ا ی برای آمدن پیامبری رهاننده می دانست که با بینش شیعه همسو نبود، به همین انگیزه او را در سال ۱۸۵۰ دستگیر و در سن ۳۱ سالگی در تبریز از دارش آویختند. در سال ۱۸۶۳ یکی از پیروان وفادار باب به نام بهاءالله با پشتیبانی گروههایی از مردم و چندی از پیشوایان شیعه گفت: « من همانم که باب گفته بود، آمده ام تا جهان را از زشتی برهانم و... » چنین پیشگویهایی را پیشوایان شیعه با داستان امام دوزاده ام ناهماهنگ انگاشتند و از ناصرالدین شاه خواستند فتنة تازه را هر چه زودتر خاموش کند. بهاءالله دستگیر و پس از رنجهای فراوان همراه گروهی از پیروان وفادارش به خاک امپراتوری عثمانی تبعید شد.

سران سنی عثمانی نیز نگرش چندان خوشی به وی نداشتند، پس از سرگردانیهای آزارنده در بغداد و ادرنه (آدریانوپول) و استامبول، بهاءالله و پیروانش ناچار در شهر عکا، نزدیکی مئیر عزری حیفا جای گرفتند. بهاءالله پس از چندی درگذشت و در باغ زیبای ایرانی به خاک سپرده شد که امروز یکی از بزرگترین نیایشگاههای بهائیان است.

عباس افندی (عبدالبها) جانشین بهاءالله توانست با خردمندی و دانش سازماندهی بینش بهاییت را جهانگیر نماید و یکی از بزرگترین نمایندگی هایش را در شیکاگو برپا سازد. عبدالبها در سال ۱۹۲۱ درگذشت و پیروانش آرامگاه زیبایی در بلندیهای کرمل حیفا برایش ساختند. شوقی افندی به جانشینی وی نشست و سپس گروه نه تنی از برجستگان کیش بهایی به رهبری این کیش برگزیده شدند، که " بیت العدل اعظم " است و تاکنون نیز همان گونه مانده است.

چنانچه از چکیدة بالا دریافتیم، کیش بهایی زندگی ۱۵۰ ساله ای دارد که در همین دورة کوتاه، گروههای بی شماری از پیروانش را در درگیریهای ریز و درشت از دست داده است.

دشمنان این مردم، خانه ها و دفترهایشان را چپاول کرده، زنان و فرزندانشان را ربوده و نیایش گاهایشان را که «محفل» خوانده می شود در ایران و دیگر کشورهای مسلمان به آتش کشیده اند. بنابراین پیروان کیش بهایی چارها ی نداشته اند جز اینکه سالهای سال خاموشی بگزینند، پنهان گردند و هرزگاه باور خود را نادیده بگیرند. گفتنی اینکه در فرود و فراز همین دوره، هرگاه کیش مداران، نیرومند بوده اند رنج و سیاه روزی، زندگی بهاییان را درنوردیده و هنگامی که دستگاهی آزاده بر کشور فرمان رانده، بهائیان توانسته اند درسازندگیهای کشور همپای دیگر شهروندان بکوشند و نوآفرینیهایی پدید بیاورند.

چندی از پیشوایان شیعه در ماه می سال ۱۹۵۵ [اردیبهشت ۱۳۳۴ ] سخنانی موج آفرین از بهائیان به زبان آوردند و پیروان خشمگین خود را به کوچه ها و خیابانهای شهرها ریختند تا رنج کهنه را در سر گروه دردآشنای بهائی به یادشان بیاورند. سرلشکر باتمان قلیچ، فرماندهی نیروهای انتظامی در تهران، برای پیشگیری از اوجگیری درگیریها، گروهی از سربازان را به نام یاری به مردم به میدان فرستاد، ولی آنها خانة مقدس بهائیان، حظیر↕ا لقدس را، فروریختند تا آرامش به شهر تهران بازگشت. چهار روز پس از این رویداد، شاه چندی از پیشوایان شیعه را به دربار فراخواند و به آنها گفت: هم ا کنون که دستور دادم جلو بهائیها را بگیرند و مرکزشان را خراب کنند، شما هم از این پس سکوت کنید تا به نام ایران در جهان توهین نشود. روز هفدهم ماه می ۱۹۶۱ [ ۲۷ اردیبهشت ۱۳۴۰ ] نخست وزیر، اسدالله علم، در پارلمان گفت که به استانداران و فرمانداران دستور داد دکانهایی را که برای تبلیغ بهائیت باز کرده اند، ببندند.

بهاییان در گوشه و کنار هنوز محافل خود را داشتند و با بخششهایی به نیازمندان می توانستند گروهی را به سوی خود بکشانند. آنها در دهه های پیشین توانستند بسیاری از خانواده های یهودی را در همدان و کاشان به آئین خویش بخوانند. یکی از یهودیانی که با گرایش به بهائیت به آب و نانی رسید و نامی برای خود ساخت، ثابت پاسال همدانی بود که در کشاکش جنگ جهانی دوم راننده ساده ای بیش نبود و توانست در دورة کوتاهی یکی از توانگران کشور گردد. با همه دشواریهای ریز و درشت و دست و پاگیر، روشهای گسترش کیش بهایی، رفته رفته رو به پیشرفت بود و هر روز با شیوه هایی کاراتر از میان لایه های گوناگون مردم ایران یارگیری می کرد.

آمارهای پیروان این کیش که روزی از دهها هزار سخن می گفتند، امروز گویای صدها هزار بود و هرزگاه شنیده می شد افزون بر میلیونها شده ا ند[!] آزادی در بده بستانهای کیش مدارانه و برپایی انجمنها (اجازه قانونی تبلیغات مذهبی) و یاری به نیازمندان (ایجاد صندوقهای تعاونی) به ویژه برای جوانانی که برای گزینش همسر و برپایی خانواده، دشواریهای مالی داشتند، ابزاری کارساز بودند. پشتیبانیهای سازمان یافته گروهی در ورود به دستگاههای دولتی و بالا کشیدن دیگر همکیشان، راه را برای یارگیریهای بیشتری باز می کرد. بسیار شنیده شده بودند که هویدا و برخی از سران لشکری و کشوری در دولت به کیش بهائی پیوسته اند.

هویدا بارها این داستان را نادرست و ساختگی خوانده و برای اثبات گفته هایش به مکه رفت. در این سفر هویدا مانند دیگران، همه کارهایی را که کیش مداران در این شهر انجام می دهند، به نیکی انجام داد. ولی فراموش نکنیم که چند تن از بستگانش در عکا و حیفا زندگی می کردند و در بخشهای پیشین گفتم، در دوره ای که وزیر دارایی بود، روزی از من خواست برای گشایش پاره ای دشواریهای آنان در اسرائیل یاری اش بدهم. یکی دیگر از سرشناسان کیش بهایی، سرلشکر دکتر ایادی، پزشک ویژه شاه بود. ایادی افسری خوش نام بود و به چشم و گوش شاه می مانست. او بهداری ارتش و بیمارستانها، اداره خرید دارو و ابزار پزشکی برای یگانهای ارتش را سرپرستی می کرد و با همه توان به هم کیشانش یاری می داد.

پروانه ورود داروهای خریداری شده از کشورهای بیگانه که باید به بازارهای ایران می رسید، در کمیته ای در وزارت بهداری، که از گروهی پزشکان و کارشناسان کارکشته برپا شده بود، ارزیابی می شد. دکتر ایادی یکی از کارشناسان این کمیته بود. روزی به دیدارش رفتم تا در زمینه برگزاری کنگره داروسازان ارتشها که باید روز بیست و پنجم آوریل ۱۹۶۰ [ ۵ اردیبهشت۱۳۳۹ ] در تهران انجام می شد و دربارة سرهنگ دوم " ایسرائل ماهاریک "، که فرماندهی گروه اسرائیلی را داشت با وی گفت و گو کنم. گو اینکه ایادی از برخی موش دوانیهای نمایندگان کشورهای تازی در واکنش به بودن نمایندة اسرائیل در کنگره آگاه بود، ولی دلاورانه و با خوشرویی سرهنگ ماهاریک را در این کنگره پذیرفت. یکی از ویژگیهایی که ایادی را نزد همه یگانه ساخته بود، وفاداری و سرسپردگی او به شاه بود. کسی باور نمی کرد او از شاه درخواستی بکند و پذیرفته نشود. شاید همین پیوند ایادی با شاه بود که هرگاه سران کشور با شاه به نکتة دشواری برمی خوردند، دست به دامن ایادی می شدند و او می توانست گره گشایی کند. ایادی به یهودیان مهری ناگسستنی داشت و آنها را مردمی درددیده و شایستة بی پیرایه ترین یاری ها می دانست. افزون بر آن ارزنده ترین و والاترین نیایشگاههای بهائیان در کشور اسرائیل بود و این پدیده روشنتر از آفتاب را ایادی نمی توانست نادیده بگیرد.

روزی در میانه های سال ۱۹۶۲ [ ۱۳۴۱ ]، نخست وزیر علم، در دیداری با " تدی کولک "، شهردار اورشلیم، در تهران پیشنهاد او را پذیرفت و مهدی شیبانی را به سرپرستی دستگاه جهانگردی کشور برگزید. همسر شیبانی دختر سناتور نمازی از دوستان نزدیک ایادی بود.

در یکی از دیدارهای خانوادگی شیبانی، کنار ایادی نشسته بودم و پیرامون همکاریهای کارشناسان اسرائیلی با زمینه های سرپرستی او گفت و گو می کردم. چند روز پس از همان دیدار بود که ایادی کارشناسان ما را به ایران فراخواند و با آنها پیمان بست تا میوه، مرغ و تخم مرغ ارتش را فراهم کنند و برای ارتش مرغداری و دهکده های نمونه بسازند. و ایادی به بازرگانان و کارشناسان اسرائیلی یاری داد تا میوة ارتش ایران را فراهم آورند و برای یگانهای گوناگون مرغداری و دهکده های نمونة کشاورزی بسازند.

یکی از روزهایی که سران بهائی در ایران بر آن شده بودند تا پیروانشان از نیایشگاههایشان در اسرائیل بازدید کنند، سرلشکر ایادی از من خواست، از میان بردن دشواریهای دریافت روادیدهای همگانی نه روز[ه] برای بهائیان را بررسی کنم (یک ویزا برای هر نود تن دیدارکننده).

شماره نه و نوزده در فرهنگ کیش بهایی نشانه های آسمانی است. بهائیان در روش گاهشماریشان(تاریخ) ماه را نوزده روز و سال را نوزده ماه می شمارند. با دریافت روادیدهای همگانی، نه تنها دیدارکنندگان هزینة کمتری می پرداختند و از رفت و آمدهای بسیاری کاسته می شد، که گروههای بازدید کننده نیز فزونی می یافت. درخواست سرلشکر ایادی را با وزارت [امور] خارجه اسرائیل در میان نهادم و روش پیشنهادی را به آگاهی اش رساندم. کمی دشوار بود ولی چاره ای نبود. مسئول کمیته اجرایی امور بهائیان در ایران به هر ویزای همگانی باید نامه ای الصاق می کرد و ضمن نامه تعهد می نمود که مسئولیت همه آسیبهای احتمالی زیارت کننده را از نخستین روزی که به اسرائیل وارد می شود تا روزی که از این کشور خارج می شود به عهده می گیرد. پس از آنکه ریزه کاریهای امنیتی و نیاز به چنین روشی را برای چنان رویدادهایی برای تیمسار ایادی و چند تن از همکیشانش روشن کردم، آن را پذیرفتتند و سالها از همین شیوه پیروی کردیم و هرگز به هیچ گونه گرفتاری برنخوردیم. در سایة دوستی با ایادی، با گروهی از سرشناسان کشور آشنا شدم که هرگز باور نمی کردم پیرو کیش بهائی باشند. بسیاری از آنها در باور خود چون سنگ خارا بودند، ولی به خوبی می توانستند در برابر دیگران باور خود را پنهان نمایند. آنها همه دریافته بودند که در برابر من نیازی به پنهانکاری ندارند. روزی ایادی مرا برای چاشت به خانه اش فراخواند. می خواست از رازی شگفت برایم سخن بگوید که گفت و گو در این زمینه شایستة نشستهای اداری نبود. خوش و بشهای گرم پایان یافت و سرانجام با چهرها ی افسرده افزود: حضرت بهاءالله در یکی از بازدیدهایشان از شیراز به دست مبارک خویش بوتة نهال نارنجی در خانه محل سکونتشان کاشته اند که تا دو سال پیش درخت سرسبزی بود. ولی شوربختانه از چندی پیش به این طرف درخت بیمار شده و به تدریج برگهایش می خشکند. شنیدیم که ژاپنیها در شناسایی درختهای مرکبات بویژه نارنج بهترین کارشناسان دنیا هستند، که دو نفر از بهترین کارشناسان ژاپنی آمدند و چهار ماه درخت را معاینه کردند و نتوانستند راه حلی برایش پیدا کنند. هیچ کس نمی تواند بفهمد چرا درختی که به دستهای مبارک حضرتشان کاشته شده، باید بخشکد.

پیشنهاد من بر پایه فروش خانه و فراموش کردن داستان، تیمسار ایادی را ناخرسند و پریشان کرد. با دستپاچگی از من خواست هر چه زودتر برای زنده کردن درخت نیمه مرده کاری بکنم. داستان را با کارشناسان کشاورزی در اسرائیل در میان نهادم. آنها پیش از همه چیز از اینکه ژاپنیها نتوانسته اند بیماری درخت را دریابند، شگفت زده شده بودند. روزی همراه عزرا دانین و دو تن از کارشناسان وزارت کشاورزی برای بازدید درخت به شیراز رفتیم.

آنها پس از بازبینیهای نخستین دریافتند که ریشه های درخت در زیر زمین جایی به رگه های گچ، سنگ یا نمک برخورده و ریشه ها فرسوده شده اند. گرداگرد درخت را به آرامی شکافتند، گمانشان درست از کار درآمد. رگه های سنگ و گچ را چند متر کندند و با خاک شایسته پرکردند. چیزی نگذشت که درخت حضرت بهاءالله جانی تازه گرفت و شادی را به چشمان ایادی و دوستانش بازگرداند. نه تن [از] سران کمیته رهبری بهائیان در ایران مرا برای مراسم زیارت درخت به شیراز فراخواندند. از خرسندی چنان می نمودند که گویی خداوند دنیا را به آنان ارمغان داشته است.

ابراهیم انصاری

برگرفته از شماره ۱۷ فصلنامه مطالعات تاریخی

/ 0 نظر / 16 بازدید